لُژنشینِ ضیافت دوزخ؛ مروری بر زندگی و افکار ایوان کلیما

هرمز دیّار

سال‌ها قبل در طلب یک جرعه کتابِ خوب پا به کتاب‌فروشی گذاشتم. ردیف‌های کتاب‌فروشی را گز کردم و از برابر قفسه‌های پروپیمان گذشتم تا سرانجام کتابی نسبتاً کم‌برگ نظرم را جلب کرد. روی جلد کتاب، عکس برجِ ‌ساعتِ نجومی پراگ دیده می‌شد و در پس‌زمینه‌ی کهرباییِ طرح جلد، غروب یا شاید طلوع آفتاب؛ گرم ولی غم‌آلود. ورقی زدم. بریده‌هایی از آن را خواندم. به دلم نشست. نویسنده را نمی‌شناختم اما از عنوان کتاب معلوم بود که نویسنده باید از دیار چک باشد. من هم، مثل خیلی‌های دیگر که برای اولینبار با روح پراگ آشنا شدند، کلیما را نمی‌شناختم. اما هم‌وطنان او مثل چاپِک، کافکا، کوندرا، هرابال، هاول و… بیش از آن دلبری کرده بودند که بتوانم در خرید این کتاب درنگ کنم.

در واقع، نام ایوان کلیما ابتدا در دهه‌ی ۱۳۷۰ در نشریات فارسی خودنمایی کرده بود. در آذر ۱۳۷۰ خسرو ناقد در ماهنامه‌ی کِلک، ضمن گزارشی از نمایشگاه کتاب فرانکفورت، از رمان عشق و زباله نام برد.[1] در بهمن همان سال، ماهنامه‌ی گزارشگر شرح بسیار کوتاهی از زندگی کلیما و معرفی مختصری از رمان قاضی در محکمه ارائه داد.[2] در مرداد ۱۳۷۱ نویسنده‌ی ماهنامه‌ی کِلک ضمن گزارشی از سمینار کافکا‌شناسی از کلیما نام برد.[3] در مهر ۱۳۷۲ خبر انتشار مشاغل طلایی من کلیما توسط نشر پنگوئن منتشر شد.[4] در آذر ۱۳۸۳ نام او در میان گزارش برندگان جایزه‌ی ادبی برتر جمهوری چک به چشم آمد.[5] و در بهار ۱۳۸۶ فروغ پوریاوری در ضمن ترجمه‌ی مجموعه گفت‌وگوهایی با نویسندگان چک، با عنوان سیاست فرهنگ، گفت‌وگویی با ایوان کلیما را نیز به فارسی برگرداند.[6]

سرانجام در سال ۱۳۸۷ دو ترجمه‌‌ی فارسی از روح پراگ به بازار آمد و نام ایوان کلیما را بر سر زبان‌ها انداخت. فروغ پوریاوری و خشایار دیهیمی، تقریباً به‌طور همزمان، کتاب را به فارسی برگرداندند؛ با ذکر این نکته که دیهیمی، پیشتر تعدادی از مقالات کتاب را در هفته‌نامه‌ی شهروند امروز به چاپ رسانده بود. شهروند امروز همان سال توقیف شد و نشر نی هر بیست مقاله‌ی کلیما را در قالب کتاب روح پراگ منتشر کرد.

ازآنپس کتاب‌های کلیما یکی پس از دیگری به فارسی ترجمه شد و امروزه چهره‌ی دوست‌داشتنیِ ایوان کلیما، با آن موهای بیتلی‌اش، بر روی جلد ترجمه‌های فارسیِ آثارش مخاطب را به مطالعه‌ی کتاب‌هایش فرامی‌خوانَد.

کلیما نوشتن را از همان کودکی و در دل یکی از اردوگاه‌های نازی آغاز کرد. او در سال ۱۹۳۱ در پراگ زاده شد و تا هفتسالگی، یعنی زمان تصرف پراگ بهدست نازی‌ها، زندگی نسبتاً آرامی داشت. والدینش تباری یهودی داشتند اما خودْ پایبند دین نبودند. حتی در کارنامه‌ی ایوان قید شده بود: «فاقد گرایش دینی.»[7] اما نازی‌ها که آمار هفت پشتِ طرف را درمی‌آوردند، این حرف‌ها حالی‌شان نمی‌شد و آنها را در زمره‌ی یهودیان پراگ به حساب آوردند. ابتدا آلمانی‌ها پدرش را که مهندسی خبره و کاربلد بود، برای ساخت تأسیسات اردوگاه به تِرِزین اعزام کردند. آنها در غیبت پدر روزگار سختی داشتند. به فرمان نازی‌ها هر روز دایره‌ی زندگی بر آنها تنگ‌تر می‌شد. ایوان کوچک حق نداشت که به مدرسه، سینما یا پارک برود و در خانه و محله‌ی خودشان محصور بود. افزون بر این، طبق فرمان نازی‌ها ناچار بود که ستاره‌ای زردرنگ بر لباس‌هایش بیاویزد و از این بابت احساس شرمساری می‌کرد چون می‌دانست این نشانه او را از دیگران جدا می‌سازد.[8] سپس روزی نام او و مادرش را خواندند و آنها بهاتفاق برادر کوچک‌ترش روانه‌ی اردوگاه ترزین شدند. در دنیای نازی، اردوگاه ترزین جای عجیبی بود؛ ویترینی برای فریب‌دادن صلیب سرخ و متقاعدساختن جهانیان به اینکه نازی‌ها یهودیان را صرفاً در گتوهایی آبرومندتر نگه می‌دارند. اما در واقعیت، توده‌هایی از یهودیان موقتاً در ترزین اسکان داده می‌شدند تا از آنجا به آشویتس یا تربلینکا اعزام شوند. بااینحال، همیشه شماری از اسرا را محض فریبکاری در ترزین نگه می‌داشتند. کلیما در ده‌سالگی به ترزین پا گذاشت و حدوداً چهارده‌ساله بود که از آنجا خارج شد. در این دوره‌ی سه سال و نیمه کلیما از بسیاری از مواهب دوران کودکی محروم بود. در عوض، رویدادهایی که او در این دوره از سر گذراند کودکی‌اش را سرشار از تجاربی تلخ اما کمیاب ساخت. سال‌ها بعد، در دوران بزرگسالی این تجربه‌های سنگین به کارش آمد. او همیشه می‌گفت کسی که از این مهلکه جان به در برده از پس تندبادهای زندگی برمی‌آید. مثلاً وقتی ممنوع‌القلم شد ناچار گشت که مدتی بهعنوان خدمه در بیمارستان مشغول به کار شود. و از جمله وظایفش سوزاندن زباله‌ها و حمل نعش درگذشتگان بود. در مقابل تعجب همکارانش که چطور نویسنده‌ای بی‌تجربه می‌تواند بی‌استرس از پس این کارها بربیاید، می‌گفت: در اردوگاه ترزین مرتب گاری‌های مردگانِ رویهمانباشته‌ای را می‌دید که با جمجمه‌هایی تکیده، چشم به آسمان دوخته بودند. برای آن پسربچه‌ی دهدوازده‌ساله حتی لمس مردگان نیز تجربه‌ای عادی به شمار می‌رفت.[9]

با آنکه اسارت در اردوگاه او را از همگنانش چند سال تحصیلی عقب انداخت و به همین سبب نویسندگی حرفه‌ای را نیز با تأخیر آغاز کرد، اما به قول خودش: «در مقایسه با انبوه تأثرات، اطلاعات و تجارب فرهنگی (و شبه‌فرهنگی) که امروزه بر سر جوانان آوار شده است، من واقعاً از آن اندک چیزی که در برابرم بود حداکثر استفاده را برده بودم.»[10]

و در همان اردوگاه ترزین بود که یکباره پی برد که نوشتن چه قدرتی به او می‌دهد: «نوشتن به آدم این قدرت را می‌دهد که وارد زمان‌هایی شوی که در زندگی واقعی دور از دسترس هستند، حتی ورود به ممنوع‌ترین مکان‌ها. فراتر از این، نوشتن این قدرت را به آدم می‌دهد که هرکسی را به مهمانی خود دعوت کنی.»[11]

البته اردوگاه تجربه‌های نامتعارفی نیز داشت:

دزدکی وارد انبار می‌شدیم. شگفتا که نه آن موقع و نه هیچ موقع دیگری به ذهنم نرسید که رفتارمان زشت است یا اینکه قانون را نقض می‌کنیم. در میانه‌ی این بی‌قانونیِ عالمگیر خطاهای کوچکی از این قبیل بسیار بی‌اهمیت‌اند.[12]

و به قول خودش «وقتی قانون افسار پاره‌ می‌کند همه‌ی ما به افرادی بزهکار مبدل می‌شویم».

اما شاید تلخ‌ترین تجربه‌اش در ترزین این بود که هر از چندی افسران نازی یکی از دوستانش را صدا می‌زدند و سوار اتوبوس می‌کردند. آن کودکان معصوم روانه‌ی لهستان می‌شدند و هرگز از آنها خبری بازنمی‌آمد. آنها سر از اتاق‌های گاز درمی‌آوردند.

او می‌گوید: «درس روزانه‌ی من در اردوگاه این بود: زندگی رشته‌ای است که هر آن ممکن است گسسته شود.»

 هرابال، نویسنده‌ای که کلیما نثرش را بر تمام نویسندگان چک ترجیح می‌دهد، آثارش را به‌شکل قانونی چاپ می‌کرد ــ او تا حدی با دولت مصالحه کرده بود ــ اما قسمت‌های سانسورشده‌ی کتاب‌هایش را می‌داد تا در ضمن نسخه‌های سامیزدات تکثیر کنند!

مسلماً هیچ کودکی دوست نداشت که بهجای ایوان کلیما و دوستانش باشد و در این زندگی دوزخی، در این ضیافت مرگبار، شرکت کند؛ ضیافتی که جملگی مهمانانش ناخوانده، یا بهتر بگویم ناخواسته، بودند. بااینحال، کلیما در این ضیافت دوزخی و در میان این تیره‌روزان، یکی از مهمانان لژنشین بود. درحالیکه ۹۰درصد از کودکان ساکن ترزین عاقبت به کام مرگ فرورفتند، او جزو آن ۱۰درصدی بود که زنده ماند. شاید تخصص پدرش باعث شد که نازی‌ها در کشتن آنها درنگ کنند. به هر تقدیر، بازی روزگار طوری بود که اجل نازی‌ها زودتر از اجل خانواده‌ی کلیما فرارسید.

اردوگاه به تصرف ارتش سرخ درآمد و کلیما و خانواده‌اش به پراگ بازگشتند. او به خانه بازگشت اما جنگ و اثراتش را مانند یک چمدان با خود حمل می‌کرد.[13] از جمله آثار سوئی که جنگ و اردوگاه بر روان او باقی گذاشته بود، حس قوی انتقام‌جویی بود. کلیمای جوان ابتدا از شنیدن گزارش دادگاه‌های نورنبرگ و اعدام نازی‌ها به وجد می‌آمد اما طولی نکشید که متوجه شد تجارب تلخ انسانی در آن روزگار دارد آدمیان را به ورطه‌ی گمراهی می‌برد. کسانی که قربانی نوع خاصی از تعصب شده بودند، اینک تسلیم نوع دیگری از تعصب می‌شدند. او به این نتیجه رسید که «هیچ اندیشه‌ای در این دنیا آنقدر خوب و خیر نیست که بتواند تلاشی تعصب‌آمیز در جهت بهکرسی‌نشاندن آن اندیشه را توجیه کند».[14]

در کتاب قاضی در محکمه که بهنحوی مکمل زندگینامه‌ی خودنوشت او با نام قرن دیوانه‌ی من است، از زبان قهرمان داستان به دوستش می‌گوید:

وقتی خاطرات هِس (از مقامات نازی) را می‌خواندم چندین و چند شب در ذهنم تصور می‌کردم که چطور قبل از اینکه اعدامش کنم، درِ اتاق گاز را به روی همسر و فرزندانش می‌بندم و او را وادار می‌کنم که مردنشان را تماشا کند… البته محال بود چنین کاری بکنم… چون به نظرم زندگی‌کردن با احساس گناه، کیفری است که بهمراتب از مجازات مرگ سنگین‌تر است.[15]

هرچه بود، تمام دشمنی او متوجه نازی‌ها بود. و نسبت به دولتمردان شوروی حس بدی نداشت. هرچه باشد ارتش سرخ آنها را نجات داده بود و مثل قصه‌های پریان خیر بر شر پیروز شده بود. سال‌ها طول کشید تا دریابد که جهان واقعی عرصه‌ی افسانه‌ی پریان نیست و غالباً، «این نیروهای خیر و شر نیستند که با یکدیگر نبرد می‌کنند بلکه صرفاً دو شر متفاوت‌اند که برای استیلا بر جهان با هم به رقابت می‌پردازند».[16]

در این بین، و در سال ۱۹۶۸، ژان پل سارتر به دعوت اتحادیه‌ی نویسندگان چکسلواکی به پراگ سفر کرد. او در دیدار با نویسندگان چک، در ستایش از کمونیسم و وفاداری به آن تا پای مرگ، داد سخن داد. میلان کوندرا در اعتراضی ملایم به او گفت که شاید هم بتوانیم تمام تلاش‌های سوسیالیستی را نوعی بن‌بست تلقی کنیم، نوعی چرخش بی‌فایده‌ی تاریخ. اما سارتر از تک‌وتا نیفتاد و گفت سوسیالیسم اثرش را بر چهره‌ی این دوران گذاشته. شاید سوسیالیسم نوعی دوزخ باشد اما حتی دوزخ نیز می‌تواند دستمایه‌ی فوق‌العاده‌ا‌ی برای ادبیات باشد. آیا باوری نقش‌برآب‌شده یا مردن بهدست رفقای خود، مدرن‌ترین تجسم تراژدی نیست؟

در اینجا کلیما زیر لب بهطعنه گفت: راستی‌راستی دوزخ دستمایه‌ی فوق‌العاده‌ای است به‌خصوص وقتی مجبور نباشی در آن زندگی کنی![17]

***

بالاخره زمانی فرارسید که کلیما ماهیت واقعیِ آن شرّ دیگر را بشناسد. در آن روزگار در دانشکده‌ی ادبیات درس می‌خواند که خبر دادگاه رودلف اسلانسکی، از رهبران انقلاب کمونیستی ۱۹۴۸ چکسلواکی، به گوشش خورد. در دانشکده بحث بر سر بی‌گناهی یا گناهکاری اسلانسکی بالا گرفت. اسلانسکی به خیانت و جاسوسی متهم شده بود. و به نظر کلیما مسخره می‌رسید که خائنان، جاسوسان و خرابکاران در رأس حکومت باشند. بهعلاوه، حیرت‌آور بود که کسی درست بعد از دستگیری اعتراف کند. حتی جنایت‌کاران جنگی در دادگاه نورنبرگ سعی در دفاع از خود داشتند؛ آنها جرائم خود را انکار می‌کردند یا لااقل می‌کوشیدند جرمشان را تا حد ممکن کوچک جلوه دهند. «من از عبارت‌پردازی‌های عجیب متهمان یکه خوردم. آیا دشمنان بدطینت و جاسوس‌ها، شوروی و متحدانش را “اردوگاه صلح” می‌خوانند و امپریالیسم آمریکا را محکوم می‌کنند؟»

همه‌ی آنها که اکثرشان تباری یهودی داشتند، بهجز سه نفر اعدام شدند. همان شب، در خانه، مادرش تشویش داشت که نکند دوباره سراغ یهودی‌ها بیایند. آن شب ایوان انتظار داشت که پدرش مثل همیشه در دفاع از کمونیسم سخنانی بگوید اما او حرفی نزد. در عوض، پدرش در خلوت به او گفت که «آنها دنبال من هم هستند».[18]

دو روز بعد پدرش بازداشت شد و تا حدود دو سال دیگر به خانه بازنگشت.

عدم همراهی‌اش با امضاکنندگان منشور سلسله‌ای از مشکلات را برای او به دنبال آورد و معلوم ساخت که چگونه نشان‌دادن اندکی ضعف در برابر خواسته‌های خودکامگان، نه به عقب‌نشینی و کوتاه‌آمدن آنان، که به پیشروی‌شان می‌انجامد. 

پدرش که خود کمونیستی دوآتشه بود، به اخلال و خرابکاری در کارخانه متهم شده بود. حدود دو سال بعد که پدرش آزاد شد، تازه متوجه شدند که نُه ماه در انفرادی بوده و تمام این مدت بازجویان تلاش می‌کردند او را ترغیب کنند تا برای رهایی‌اش اعتراف به خرابکاری کند.[19] در آغاز پدرش دائم می‌کوشید به طریقی بازجویان را نسبت به بی‌گناهی‌اش قانع کند. اما سرانجام دریافت که آنها علاقه‌ای به حقیقت ندارند. شغل آنها اعتراف‌گیری بود و حالاحالاها برای این کار زمان داشتند. کم‌کم فهمید که وضعیت تمام پرونده‌ها همین است. آنها متهمین را وامی‌داشتند تا به کارهای نکرده اقرار کنند. بخت با پدرش یار بود که استالین درگذشت و او از حبس بلندمدت در امان ماند. به هر روی، دادگاه اسلانسکی و زندانی‌شدن پدرش، چشم کلیما را به ماهیت حکومت کمونیستی باز کرد و او از حزب کمونیست خارج شد.

در این میانه کتابی از یکی از خویشانش به دستش رسید که پرده را بیشتر از برابر دیدگانش برداشت. کتابی از ایزاک دویچر، نویسنده‌ی لهستانی، در مورد سرگذشت تروتسکی و استالین. در این کتاب با پرسش‌های چالشبرانگیزی مواجه شد. مثل این سؤال و استدلال دندان‌شکن که:

احتمال اینکه صدها یا هزارها شخصیت طراز اول یک کشور سال‌ها ظاهری دروغین به خود بگیرند و مرتکب خیانت شوند بیشتر است یا اینکه یکی از آنها بی‌رحمانه قدرت را برباید، به‌دروغ دیگران را متهم کند و وادارشان نماید که در نمایشی خونبار نقش بازی کنند و پیش از رفتن به سرای باقی خودشان را دشنام‌باران کنند؟[20]

پر واضح است که مقصود نویسنده، استالین و دادگاه‌های نمایشی‌اش بود.

ازاینپس کلیما رو به انتقاد از حکومت کمونیستی چکسلواکی آورد و به‌ویژه با مسئله‌ی سانسور آثار ادبی علناً مخالفت ورزید. درنتیجه، همانند بسیاری از همکارانش که حاضر به همکاری با خط‌مشی دولتی نبودند، ممنوع‌القلم شد. تمامی نسخه‌های آخرین داستان کوتاهش را مصادره و خمیر کردند و حتی مؤسسات انتشاراتی حاضر نبودند که او را بهعنوان نمونه‌خوانی آزاد استخدام کنند.[21] هرازگاهی خانه‌اش تفتیش می‌شد؛ خودش بهشکلی تحقیرآمیز بازجویی می‌شد؛ گذرنامه‌اش را باطل کردند؛ گهگاه گواهینامه‌اش را نیز از او می‌گرفتند؛ و تلفنش یا قطع بود یا کنترل می‌شد.[22] بااینحال، اینجا هم در عالم ممنوع‌القلمی، نویسنده‌ای لژنشین بود و در قیاس با سایر نویسندگان ممنوع‌القلم، خوش‌اقبال. زیرا می‌توانست از طریق انتشار کتاب‌هایش در خارج از کشور زندگی‌اش را بچرخاند. همکارانش مجبور بودند بهطور تمام‌وقت شیشه‌شوری، شبگردی و باربری کنند و اگر بخت یارشان باشد انباردار شوند.[23]

در همین دوران، یعنی در اوایل دهه‌ی ۱۹۷۰ که کتاب‌های نویسندگان ممنوع‌القلم کم‌کم از قفسه کتابخانه‌ها ناپدید می‌شد آنها تصمیم گرفتند که ماهی یک بار دور هم جمع شوند و آثار تازه‌شان را برای یکدیگر بخوانند. این دورهمی‌ها از خانه‌ی کلیما شروع شد.[24] او در همین سال‌ها به ریاست باشگاه قلم انتخاب شد. انجمنی که نویسندگان زیرزمینی در برابر اتحادیه‌ی نویسندگانِ دست‌نشانده‌ی حکومت تشکیل داده بودند.

کم‌کم آنها دست به انتشار کتاب‌هایی زدند که در تعداد محدود ماشین‌نویسی و تکثیر می‌شد. یعنی کتاب‌های سامیزدات. کلیما یک ماشین تحریر برقی دستدوم تهیه کرد که از هر ورقه چهارده نسخه تهیه می‌کرد. البته روی کاغذهای نازک. بعد جلدشان می‌کردند. و در صفحه‌ی عنوان، یک اخطاریه درج می‌شد: هرگونه کپی‌برداری از این نسخه‌ی ماشین‌شده اکیداً ممنوع! درنتیجه، برای مقامات روشن می‌شد که نویسندگان قصد ندارند که متون ماشین‌شده را توزیع کنند. در زبان چکی، حروف اول کلمات عبارت فوق، کلمه‌ی «مقاومت» را شکل می‌داد. نسخه‌ها به بهای کاغذ و دستمزد تایپیست فروخته می‌شد و خود نویسندگان حتی یک شاهی نمی‌گرفتند. نام نویسندگان روی عطف کتاب‌ها درج و کل مجموعه با یک قفل بزرگ بسته می‌شد. این بود که تا پایان دوران نظام کمونیستی این مجموعه‌ها را کتاب قفل Padlock می‌نامیدند.[25] طُرفه آنکه هرابال، نویسنده‌ای که کلیما نثرش را بر تمام نویسندگان چک ترجیح می‌دهد، آثارش را بهشکل قانونی چاپ می‌کرد ــ او تا حدی با دولت مصالحه کرده بود ــ اما قسمت‌های سانسورشده‌ی کتاب‌هایش را می‌داد تا در ضمن نسخه‌های سامیزدات تکثیر کنند!

سرانجام سال معروف ۱۹۷۷ فرارسید و منشور ۷۷ توسط نویسندگان دگراندیش چک مثل یان پاتوچکا و واتسلاو هاول تدوین شد و بسیاری از چهره‌‌های فرهنگی آن را امضا کردند. شگفتا که کلیما از امضای آن خودداری ورزید. همکارانش با این قضیه بهراحتی کنار آمدند چون بهگفته‌ی خودش «همه می‌دانستند که من مایل نیستم متنی را امضا کنم که خودم ننوشته‌ام یا در تدوینش مشارکت نداشته‌ام».[26] اما امضانکردنش علت دیگری نیز داشت. دخترش بهتازگی برای دانشکده‌ی هنر ثبت نام کرده بود: «می‌دانستم که دارم دست‌دست می‌کنم چون هنوز امید داشتم که شاید ناندا را در دانشکده‌ی هنر بپذیرند».[27]

عدم همراهی‌اش با امضاکنندگان منشور سلسله‌ای از مشکلات را برای او به دنبال آورد و معلوم ساخت که چگونه نشان‌دادن اندکی ضعف در برابر خواسته‌های خودکامگان، نه به عقب‌نشینی و کوتاه‌آمدن آنان، که به پیشرویشان می‌انجامد. جای خالی امضای کلیما توجه نیروهای امنیتی را جلب کرد. آنها مرا یکی از مخالفان فعال می‌دانستند. اکنون می‌خواستند بدانند که «چرا ناگهان پا پس کشیده‌ام؟ آیا این بدان معنا بود که با دیگران اختلاف نظر پیدا کرده‌ام؟ و، بهاصطلاح، به ضعیف‌ترین حلقه‌ی این زنجیر تبدیل شده‌ام؟»[28]

بااینحال، در مواردی همسر شجاعش هلنا که منشور را امضا کرده بود، به دادش رسید: یک بار اتومبیلش را متوقف کردند و تست الکل گرفتند. چند دقیقه بعد دوباره همین ماجرا تکرار شد. و پلیس با لحنی تحقیرآمیز و به‌دروغ تأکید کرد که او در حین رانندگی مست بوده است. درنتیجه، گواهینامه و اتومبیلش را ضبط کردند. اما حواس پلیس‌ها به دسته‌کلید هلنا نبود و او بلادرنگ پشت فرمان نشست و کلیما را به آزمایشگاه برد و از او آزمایش خون گرفتند. دو هفته‌ی بعد گواهینامه دستش بود. آزمایش خون کار خودش را کرده بود. عقب‌نشینی آنها از اتهام مستی در حین رانندگی یک پیروزی کوچک به نظر می‌رسید.[29]

اما تدوین‌کنندگان منشور ۷۷ گرفتار مصائب فراوانی شدند؛ پاتوچکا بهدنبال یک دوره بازجوییِ طولانی‌مدت جان داد و هاول چند سال زندانی شد. سرانجام جنبشی که در اثر تدوین منشور ۷۷ به راه افتاده بود به پیروزی رسید و هاول در مقام نخستین رئیس‌جمهور غیرکمونیست انتخاب شد. هاول بلافاصله تصدّی وزارت فرهنگ در دولت نوبنیاد را به ایوان کلیما پیشنهاد کرد. اما کلیما از پذیرش آن خودداری ورزید. بعداً او در طی مصاحبه‌ای، درخصوص کناره‌گیری‌اش از عرصه‌ی حیات سیاسی گفت: «وقتی به هدف مهم خودمان یعنی برچیدن رژیم کمونیستی، دست یافتیم، احساس کردم که دیگر کار خودم را کرده‌ام.»

در سال ۲۰۱۱ زوزانا کریهووا، استادیار بخش زبان فارسی و ایران‌شناسی دانشگاه چارلز پراگ، به دیدن کلیما در منزلش رفت و ترجمه‌ی فارسی روح پراگ را به دستش داد و به او گفت که در ایران بسیار مشهور است و او را نماد آزادی می‌دانند. کلیما، بی‌خبر از این ماجرا، با لبخندی گشاده اظهار داشت که: «باورم نمی‌شود!»

کلیما چند ماه پیش، در ۱۴ سپتامبر ۲۰۲۱ (شهریور ۱۴۰۰) نودساله شد و به همین مناسبت وبگاه وُرلد تودِی نیوز[30] گزارشی کوتاه از زندگی و آثار او منتشر کرد. در این گزارش آمده است: «کتاب‌های او در بسیاری از کشورهای دنیا منتشر شده‌. حتی در ایران. آیا در فرهنگی چنین متفاوت، مردم می‌توانند از کتاب‌های او سر در بیاورند؟ کلیما در پاسخ می‌گوید: “به گمانم بله. داستان‌های کوتاه من، گرچه بر اساس ماجراهای خاص نوشته شده، اما کاملاً جهان‌شمول است.”»


[1] ماهنامه‌ی کِلک (آذر ۱۳۷۰) شماره‌ی ۲۱، ص۱۶۸.

[2] ماهنامه‌ی گزارشگر (بهمن ۱۳۷۰) شماره‌های ۱۲ و ۱۳، ص۳۵.

[3] ماهنامه‌ی کِلک، (مرداد ۱۳۷۱) شماره‌ی ۲۹، ص۱۷۹.

[4] ادبیات داستانی (مهر ۱۳۷۲) شماره‌ی ۱۲، ص۷۲.

[5] ادبیات داستانی (آذر ۱۳۸۳) شماره‌ی ۸۵، ص۲.

[6] آنتونین. ی. لیهم (۱۳۸۶) سیاست فرهنگ. ترجمه‌ی فروغ پوریاوری. تهران: آگاه، صص۱۵۸-۱۸۱.

[7] ایوان کلیما (۱۳۹۸) قرن دیوانه‌ی من. ترجمه‌ی فروغ پوریاوری. تهران: ثالث، ص۱۵.

[8] قرن دیوانه‌ی من، ص۱۸.

[9] قرن دیوانه‌ی من، ص۳۲۷.

[10] ایوان کلیما (۱۳۹۸) روح پراگ. ترجمه‌ی خشایار دیهیمی. تهران: نی، ص۲۶.

[11] همان، ص۲۲.

[12] ایوان کلیما (۱۴۰۰) قاضی. ترجمه‌ی فروغ پوریاوری. تهران: ثالث، ص۶۳.

[13] قاضی، ص۸۶.

[14] روح پراگ، صص۳۲-۳۳.

[15] قاضی، صص۱۰۵-۱۰۶.

[16] روح پراگ، ص۲۹.

[17] قرن دیوانه‌ی من، صص۱۹۳-۱۹۴.

[18] همان، ص۹۰.

[19] همان، صص۱۱۳-۱۱۴.

[20] ایوان کلیما (۱۳۹۸) عشق اول من. ترجمه‌ی فروغ پوریاوری، تهران: ثالث، ص113.

عشق اول من مجموعه‌ای حاوی چهار داستان عاشقانه است. کلیما در ضمنِ مصاحبه‌ای اظهار می‌کند که از این چهار داستان، دو داستان «میریام» و «بازی حقیقت» سرگذشت واقعی هستند. بنگرید به:

New England Review (Spring, 1990) 20(2), p. 81.

[21] قرن دیوانه‌ی من، ص۳۱۶.

[22] روح پراگ، ص۶۲.

[23] همان، ص۶۲.

[24] همان، ص۶۵.

[25] قرن دیوانه‌ی من، ص۳۴۳.

[26] همان، ص۳۷۹.

[27] همان، ص۳۷۶.

[28] همان، ص۳۸۱.

[29] همان، ص۳۷۳.

[30] World Today News

طالبان می‌خواستند چراغ دانشگاه‌ را خاموش کنند

عبدالعزیز محبی در گفت‌وگو با مریم فومنی

بعد از سقوط کابل و قدرتگرفتن طالبان در افغانستان، دانشگاه‌‌ها در این کشور تعطیل نشده اما طالبان بهدنبال اسلامی‌کردن دانشگاه‌ها هستند. نهتنها کلاس‌های درس مشمول تفکیک جنسیتی شده بلکه فضا و مناسبات حاکم بر دانشگاه بهطورکلی تغییر کرده است. به نظر عبدالعزیز محبی، رئیس سابق دانشگاه بامیان که زمستان گذشته افغانستان را ترک کرده است، آینده‌ی تحصیلات عالی در افغانستان تاریک است. اما استادانی که به‌رغم دشواری‌ها در افغانستان باقی‌ مانده‌اند، هنوز نگذاشته‌اند که طالبان چراغ دانشگاه‌ را خاموش کنند. عبدالعزیز محبی فارغ‌التحصیل دوره‌ی دکترای زراعت و مهندسی محیط‌زیست از دانشگاه کشاورزی و فناوری توکیو است، سال‌ها در دانشگاه کابل تدریس ‌کرده و از سال ۱۳۹۸ ریاست دانشگاه بامیان را بر عهده داشت. او که مشاور پارلمان افغانستان در کمیسیون منابع طبیعی محیطزیست نیز بوده است، پنج ماه پس از سقوط کابل، افغانستان را ترک کرد و اکنون در دانشگاه ترینیتی در دوبلین در ایرلند مشغولبهکار است.


شما دسامبر سال گذشته افغانستان را ترک کردید، حدود پنج ماه پس از به‌قدرت‌رسیدن طالبان و خیلی دیرتر از بسیاری از دانشگاهیان و فعالان مدنی و سیاسی. چرا در آن زمان افغانستان را ترک کردید و در آن چند ماه بر شما چه گذشت؟

دلیلی که ما نتوانستیم مثل دیگران زودتر بیرون شویم این بود که در آن روزهای اول ما در یک قریه پنهان‌ شده بودیم که طالبان نتوانند ما را پیدا کنند. از میدان هوایی هم خیلی دور بودیم. البته این هم فایده نداشت و طالبان دو روز پس از ورود به بامیان، پشت من آمدند و من را با خود به مرکز آوردند.

یک کسی را پیدا کردند که شماره‌ی تلفن من را داشت. من چون آن آدم را می‌شناختم، باورش کردم که ممکن است کس دیگری نباشد. زمانی که گوشی را بلند کردم، دیدم که طالب‌ها صحبت می‌کنند، همراهشان صحبت کردم و گفتند: «شما بیایید، مشکلی ندارد. ما ضمانت می‌کنیم که شما را کسی ضرر نرساند.» برای من هم دیگر چاره‌ای نبود. اگر نمی‌آمدم، ممکن بود فامیل ما در خطر جدی قرار بگیرد.

بعد که از آن قریه به مرکز بامیان آمدیم، یک دلیل اینکه دیر بیرون شدم این بود که نمی‌خواستم دانشگاه بامیان به‌کلی از بین برود چون برای سرپاشدن این دانشگاه بسیار زحمت کشیده بودیم. البته پاسپورت‌های من و خانواده‌ام هم تاریخ‌هایشان گذشته بود و ما نمی‌توانستیم برای ایران یا پاکستان ویزا بگیریم. وقتی‌ هم که پاسپورت‌هایمان آماده شد، من در شرایطی بودم که نمی‌توانستم از مرز به‌شکل عادی بگذرم. تحت‌تعقیب بودم و هر روز از طرف نماینده‌ی فوق‌العاده‌ی وزارت تحصیلات عالی با من تماس می‌گرفتند که «کجا هستی و چه می‌کنی؟» تهدید نمی‌کردند اما من را مانیتور می‌کردند. درنهایت، به آنها گفتم که پانزده روز رخصت گرفتم و مریض دارم. در این مدت از مرز افغانستان به‌سمت پاکستان بیرون شدیم. بعد هم توانستم از طریق برنامهی «پژوهشگران در خطر» و دولت ایرلند به این کشور بیایم و حالا در دو دانشگاه ترینیتی و مینوت مشغول کارهای تحقیقی هستم.

 

گفتید که نمی‌خواستید دانشگاه بامیان ویران شود. دانشگاه بامیان چه تاریخچه‌ای دارد و در این سال‌ها چه تغییراتی کرده؟ چند سال بود که ریاست آن دانشگاه را بر عهده داشتید؟

تاریخچه‌ی دانشگاه بامیان خیلی جالب است. این دانشگاه در سال ۱۳۷۵ شروع به کار کرد. در آن زمان طالبان در گوشه‌هایی از افغانستان بودند ولی حزب وحدت بر بامیان حاکم بود. دانشگاه از طریق حزب وحدت شروع شد و تا سال ۱۳۷۷ دوام پیدا کرد. سال ۱۳۷۷ طالبان آمدند. بامیان را که تسخیر کردند، دانشگاه هم کاملاً خوابید. در آن زمان ما چهار دانشکده داشتیم؛ دانشکدهی طب، علوم، زراعت و ادبیات. وقتی‌ که طالبان از بامیان بیرون شدند، دانشگاه بامیان دوباره در سال ۱۳۸۸ شروع به فعالیت کرد؛ این بار با دو دانشکده. من از سال ۱۳۹۸ ریاست این دانشگاه را بر عهده داشتم. در این اواخر ۳۴ رشته‌ی تحصیلی در ۷ دانشکدهی دانشگاه بامیان تدریس می‌شد و ۷۶۴۱ محصل داشتیم. یکی از افتخارات ما هم این بود که دانشگاه بامیان از لحاظ ترکیب جنسیتی دومین رتبه را در سطح دانشگاه‌‌های افغانستان داشت. ۳۷درصد از محصلان‌ ما زن بودند و بعد از دانشگاه «تعلیم‌وتربیت کابل» توازن جنسیتی دانشگاه بامیان بیشتر از دیگر دانشگاه‌های افغانستان بود.

 

شما گفتید که یکی از دلایل ترک دیرهنگام افغانستان، نگرانی شما برای دانشگاه بامیان بود. الان این دانشگاه چه وضعیتی دارد؟ در این یک سال چه بر آن گذشته است؟

وقتی بامیان سقوط کرد، من نگران بودم که اگر کسی در دانشگاه نباشد، طالب‌ها بگویند که کسی نیست و باید فعالیت‌های دانشگاه متوقف شود. خوشبختانه این اتفاق نیفتاد اما وضعیت فعلی دانشگاه‌ها در سراسر افغانستان، به‌خصوص در دانشگاه بامیان، اصلاً مناسب نیست. تعدادی از اساتیدی که در دانشگاه بودند، از افغانستان بیرون شده‌اند و استاد جایگزینِ متخصص کم است. در چنین شرایطی طبقه‌ی ذکور و اناث را هم جدا کرده‌اند. فعلاً دانشجویان زن و مرد در دو نوبت قبل‌ازظهر و بعدازظهر می‌آیند. اما بحث‌هایی در جریان است که باید روزهایشان هم جدا شود، روزهای جفت طبقه‌ی اناث و روزهای طاق طبقه‌ی ذکور درس بخوانند. در این صورت کیفیت تحصیل و تدریس پایین می‌آید.

وقتی که ما در دانشگاه بامیان بودیم، دانشگاه بامیان ۵۲ استاد کم داشت. الان ۲۰۰ استاد کم دارد. تعدادی از استادها بیرون شده‌اند و کردیت‌های (واحدهای درسی) مضامین اسلامی هم زیاد شده است. یعنی از ۳ کردیت به ۲۴ کردیت رسیده است. یعنی قبلاً این‌طور بود که دانشجویان هر رشته‌ای در کنار واحدهای تخصصی خودشان باید سه واحد مضامین اسلامی هم برمی‌داشتند. اما الان این تعداد بسیار بیشتر شده. اینها جایگزین واحدهای درسی تخصصی هر رشته می‌شوند و درنتیجه دانشجویان به‌جای درس‌های تخصصیِ رشته‌شان باید مضامین اسلامی بیشتری را بگذرانند.

 

آیا رشته‌هایی هم بوده‌اند که تدریسشان متوقف شده باشد؟

در دانشگاه بامیان برخی اساتید نگران هستند که رشته‌هایی مثل فلسفه‌ی غرب از برنامه‌ی درسی دانشجویان حذف شوند. اما هنوز این اتفاق نیفتاده است. اما در دانشگاه کابل دپارتمان موسیقی تعطیل شده است و محصلانش سرگردان‌اند. اساتید دانشکدهی موسیقی هم کاملاً از افغانستان بیرون شده‌اند.

 

ما در رسانه‌ها درباره‌ی خطراتی که فعالان مدنی و سیاسی را تهدید می‌کند، زیاد شنیده‌ایم. اما اساتید دانشگاهی با چه خطراتی مواجهند و چرا بسیاری از آنها هم مجبور به ترک افغانستان شدند؟

اساتید دانشگاه از دو لحاظ در خطر بودند: تعدادی از اساتید دانشگاه علاوه بر اینکه استاد دانشگاه بودند، فعال حقوق بشر و حقوق مدنی بودند یا فعالیت‌های سیاسی داشتند و از این جهت تحت خطر بودند. از لحاظ دیگر، در سال ۲۰۰۰ که طالب‌ها به بامیان آمدند، تعدادی از اساتید دانشگاه را گرفتند، برخی از آنها را کشتند، چشم‌هایشان را بیرون کردند و حتی پوستشان را کندند. رفتاری که طالب‌ها در آن دوره با اساتید دانشگاه داشتند، خیلی دردآور بود.

یکی از افتخارات ما هم این بود که دانشگاه بامیان از لحاظ ترکیب جنسیتی دومین رتبه را در سطح دانشگاه‌‌های افغانستان داشت. ۳۷درصد از محصلان‌ ما زن بودند و بعد از دانشگاه «تعلیم‌وتربیت کابل» توازن جنسیتی دانشگاه بامیان بیشتر از دیگر دانشگاه‌های افغانستان بود.

بحث دیگر هم بحث آزادی آکادمیک است. الان با تسلط طالب‌ها، آزادی آکادمیک در افغانستان وجود ندارد. استاد، علاقه‌مند است که آزادی آکادمیک داشته باشد. زمانی که آزادی آکادمیک محدود شد، علاقه‌ و شوقی برای اساتید باقی نمی‌ماند و استاد ترجیح می‌دهد که از افغانستان بیرون شود. تعدادی از اساتید هم با مؤسسات خارجی در بیرون از افغانستان کار کرده بودند و این‌ هم دلیل دیگری بود برای خروج برخی از اساتید چون طالب‌ها فکر می‌کردند کسانی که همراه خارجی‌ها کار کرده‌اند، غیرمسلمان شده‌اند و آنها را تهدید می‌کردند. البته وقتی با بزرگان طالب‌ها بهعنوان یک ژورنالیست صحبت می‌کنید، ممکن است فکر کنید که هیچ مشکلی نیست ولی طالب‌هایی که در سطح محلات و ولایت قدرت را در دست دارند، خیلی آنی تصمیم می‌گیرند و تهدیدها را عملی می‌کنند. به‌‌این‌خاطر همه از آنها می‌ترسند.

 

خود شما در آن چند ماهی که پس از سلطه‌ی طالبان در افغانستان بودید چه وضعیتی داشتید؟

دوره‌ی خیلی سختی بود. زمانی که طالبان وارد بامیان شدند، چون می‌دانستیم که دنبال ما خواهند بود، به قریه‌های بیرون از مرکز بامیان رفتیم. من چند شب حتی در کوه‌ها بودم و هر روز جای خودم را بارها تغییر می‌دادم. اگر یک روز در قریه بودم، روز دیگر خودم را در شهر نشان می‌دادم که من هنوز هستم و مشکلی نیست.

وقتی اوضاع خطرناک می‌شد که هیئتی از جانب طالبان می‌آمدند. هرجایی که بودید، زنگ می‌زدند و شما را می‌خواستند. یک وقتی هیئتی از وزارت دفاع آمدند، ساعت شش شب من را خواستند و گفتند که «باید فهرست اجناس دانشگاه را به ما بدهید». من گفتم که «شب است و من الان در خانه هستم. چطور می‌توانم این کار را بکنم؟» من را مجبور کردند که «حتماً باید بیایی». با راننده تماس گرفتم که «شما بیایید همراه من برویم». دلیلش هم این بود که یک کسی باید وجود می‌داشت تا اگر ضرری به من برسد، آگاه شود. زمانی که رفتیم دانشگاه، یک تیم بسیار کلان آمدند، همه هم مسلح بودند. به من گفتند: «امروز شما لیست را تهیه کنید.» گفتم: «امشب که هیچ‌کدام از کارمندها نیستند. شب است.» گفتند: «فردا تا ساعت یازده صبح باید این لیست را به ما بدهید.» ما فردا صبح لیست اجناس را رساندیم. بعد به من گفتند که از دانشگاه بامیان اجناسی مفقود شده و شما بهتر است که همراه ما به وزارت دفاع در کابل بیایید. جوانی همراه آنها بود، با او پشتو صحبت کردم و او کمک شد و نگذاشت که من را به کابل ببرند. این هم یکی از مواردی بود که تصمیم جدی گرفتم که باید از افغانستان بیرون شوم.

یک بار هم پشت دروازه‌ی خانه‌ام آمدند. سؤال کردند که «محبی کجاست؟» من بیرون شدم و گفتم: «بله، من هستم.» گفتند: «ما شنیدیم که شما با جبهه‌ی مقاومت در تماس هستید.» گفتم: «نه، من آدم دانشگاهی هستم، نظامی نیستم که با آنها تماس داشته باشم.» بعد اینها را با بعضی از افراد طالبان مطرح کردم. آنها گفتند: «نه، افراد ما نیستند. شاید کسانی باشند که می‌خواهند شما را به‌نحوی تهدید کنند تا دانشگاه را رها کنید.» در این وسط به هر صورت فکر کردم که ضرورت نیست که در دانشگاه ادامه بدهم. البته من عملاً بعد از آمدن طالبان دیگر رئیس دانشگاه هم نبودم. مستقیم کسی را جایگزین من نکردند ولی یک نفر را آورده بودند در دانشگاه و می‌گفتند که نماینده‌ی فوق‌العاده‌ی وزارت تحصیلات عالی است؛ یعنی همه‌کاره‌ی دانشگاه. دوازده نفر هم مسلح به دانشگاه آورده بودند که داخل دانشگاه با تفنگ راه می‌رفتند.

 

بعد از سقوط کابل و روی‌کارآمدن طالبان، دانشگاه چه وضعیتی پیدا کرد؟

زمانی که طالبان آمدند، تابستان بود و دانشگاه‌ها تازه آغاز شده بود. طالبان دانشگاه‌ها را بستند. تا هشت ماه دانشگاه بسته ماند. کلاس‌ها تعطیل بودند. کسی هم جرئت نمی‌کرد به دانشگاه بیاید. همه از وضعیت جاری می‌ترسیدند. من فکر می‌کنم که آینده‌ی تحصیلات عالی در افغانستان روشن نیست. مضامینی (دوره‌های آموزشی) که باید مسلکی (تخصصی) باشد، کمتر شده و تعدادی از اساتیدی که باتجربه بودند، از افغانستان بیرون شده‌اند. به‌خاطر تفکیک جنسیتی کلاس‌ها و بیشترشدن ساعت کاریِ استادان، کیفیت تدریس هم پایین آمده است.

یک روز، هیئتی از وزارت تحصیلات طالبان آمدند و به ما گفتند که «چرا یک استاد نمی‌تواند چند مضمون را تدریس کند؟» من حیران ماندم. گفتم: «استادها رشته‌ی تحصیلی و تخصصشان تفاوت دارد.» اما قبول نمی‌کردند و می‌گفتند: «اینها چطور استاد شده‌اند که نمی‌توانند چند واحد تخصصی متفاوت را تدریس کنند؟» دلیلش هم این است که این آدم‌ها ذهن مدرسه‌ای دارند. در مدرسه شما می‌دانید که یک ملا به شاگردهای خودش از الف تا یاء تدریس می‌کند ولی در دانشگاه متفاوت است. این آدم با آن ذهن می‌گفت که «چرا یک استاد از سال یک تا چهار نمی‌تواند تمام مضامین را تدریس کند؟» وقتی به آنها گفتم «ما فعلاً ۱۸۰ استاد داریم اما زمانی که شما زنان و مردان را جدا ‌کنید، این استادها باید ۳۶۰ نفر شوند»، جواب دادند که «این در توان امارت اسلامی نیست».

یکی از فرمان‌هایی که طالبان برای اسلامیکردن دانشگاه‌ها داده‌اند درباره‌ی لباس‌های محصلین است. برای مثال، در این فرمان آمده است که لباس‌ دانشجویان زن باید سیاه باشد و بدنشان معلوم نشود. لباس‌ها باید گشاد و روپوشیده باشد. زمانی که داخل دانشگاه می‌شوند، نباید آرایش کنند تا توجه مردها را جلب نکنند. خنده‌آور است. به پسرها هم گفتند که «نمی‌توانید شلوار تنگ بپوشید».

 

آیا مواردی هم بوده که طالبان مانع از تدریس برخی از استادان دانشگاه شوند و آنها را به‌دلیل عقاید سیاسی یا مذهبی‌شان از کار برکنار کنند؟

نه. خوشبختانه چنین مواردی نداشتیم. ولی اساتید دانشگاه کاملاً دل‌سرد شده‌اند چون آزادی آکادمیک و آزادی بیان وجود ندارد. به لباس استادها و سر و روی استادها کار دارند. طالبان می‌گویند: «سروصورت شما باید نبوی باشد.» فکر می‌کنند اگر ریش بلند و کلاه و لباس کشال (بسیار بلند و فراخ) داشته باشند، یعنی سیرت نبوی دارند. از طرف دیگر، استادها بسیار تحت فشار هستند و معاششان هم پایین آمده است. الان معاششان ۲۰درصد کمتر از قبل است اما یک وقتی ۵۰درصد هم پایین آمده بود. درواقع، اساتید دانشگاه را سه مشکل بسیار جدی تهدید می‌کند: مشکل امنیت، مشکل آزادی، مشکل اقتصادی.

 

آیا طالبان در محتوای درسی، به‌ویژه در رشته‌های علوم انسانی، هم دخالت می‌کنند؟ آیا مواردی بوده که بخواهند بر موضوعات کلاس‌های درس کنترل و نظارت داشته باشند؟

در دانشگاه کابل دپارتمان موسیقی تعطیل شده است و محصلانش سرگردان‌اند. اساتید دانشکده‌ی موسیقی هم کاملاً از افغانستان بیرون شده‌اند.

در این اواخر چند بحث در وزارت تحصیلات عالی شده که باید مضامین و محتویات‌ دروس دانشگاهی کنترل شود، به‌خصوص برای اساتیدی که در علوم انسانی، فلسفه و علوم سیاسی تدریس می‌کنند. تلاش طالب‌ها بر این است که آنچه طالب‌ها می‌گویند تدریس شود که این‌هم نوعی فشار اضافی بر اساتید است. طالبان می‌خواهند همه‌چیز را اسلامی کنند، اسلامشان هم اسلام سیاسی است، آن‌هم اسلام سیاسی‌ای که خود‌شان می‌خواهند و قبول دارند. با این شیوه‌ای که طالبان در دانشگاه‌ها در پیش‌ گرفته‌اند، اساتید خودشان را آزاد احساس نمی‌کنند، علاقه‌مندی‌شان تحت سؤال قرار می‌گیرد و در آینده بسیار دشوار است که در علوم انسانی و سیاسی علم تولید شود.

 

همان‌طور که اشاره کردید، دوره‌ی قبلی که طالبان به قدرت رسیدند دانشگاه‌ها بسته شد. بعد از بازگشایی دانشگاه‌ها، چند درصد از جوانان افغانستان به دانشگاه می‌رفتند و سطح دانشگاه‌ها چطور بود؟ ارتباطات و مبادلات علمی با دانشگاه‌های کشورهای دیگر چطور بود؟ آیا اکثر اساتید دانش‌آموخته‌های دانشگاه‌های افغانستان بودند یا کسانی بودند که در کشورهای دیگر درس خوانده بودند و بعد از سقوط طالبان به کشور برگشته بودند؟

دفعه‌ی قبل، زمانی که طالبان آمدند، تعدادی از دانشگاه‌ها از جمله دانشگاه بامیان بسته شدند ولی دیگر دانشگاه‌های افغانستان باز بودند. زمانی که طالبان بیرون شدند، دانشگاه‌های افغانستان بسیار رشد کردند. ما یک امتحان کنکور سراسری داریم که امتحان ورود به دانشگاه است. هرکسی که می‌توانست از امتحان کنکور عبور کند، وارد دانشگاه می‌شد. در مجموع ۸۵درصد از جوانان افغانستان قادر بودند که در دانشگاه‌های افغانستان ادامه‌تحصیل بدهند. ۶۵درصد از دانشجویان در دانشگاه‌های دولتی درس می‌خواندند و بقیه در دانشگاهی خصوصی که البته در این اواخر دانشگاه‌های خصوصی هم در افغانستان بسیار رشد کرده بود. ارتباطات و مبادلات علمی با دیگر کشورها تازه داشت به‌شکل اساسی و مطابق با اصول آکادمیک پیشرفت می‌کرد و تفاهمنامههایی با دانشگاههای کشورهای مختلف داشتیم. اکثر استادانی که فوق‌لیسانس و دکترا داشتند، دانشآموختهی کشورهای مختلف بودند. بعد از به‌قدرت‌رسیدن طالبان اکثر اساتیدی که بیرون از افغانستان بودند، دیگر به کشور برنگشتند.

 

آیا آماری از تعداد دانشجویان و نسبتشان با جمعیت افغانستان دارید؟

در افغانستان ما هنوز سرشماری دقیق نداریم و متأسفانه توافقی درباره‌ی تعداد دانشجویان در وزارت تحصیلات عالی وجود نداشت. البته وزارت تحصیلات عالی این را رد می‌کند و آمارهایی ارائه می‌کند ولی آن آمار درست نبود. برای همین متأسفانه من نمی‌دانم که در سراسر کشور دقیقاً چه تعداد دانشجو داشتیم. اما در بامیان، جمعیت حدود ۶۰۰هزار نفر است و ما در دانشگاه بامیان ۷۶۴۱ دانشجو داشتیم.

اما جدا از آمار، تا قبل از روی‌کارآمدن دوباره‌ی طالبان، دانشگاه‌ها خیلی خوب پیش می‌رفتند. تعداد دانشجوها زیاد شده بود و دانشگاه‌ها تلاش می‌کردند تا کیفیت را بالا ببرند. برای مثال، در دانشگاه بامیان تلاش می‌کردیم که دانشجویان پس از فارغ‌التحصیلی وارد مارکت (بازار) کار شوند. اکثر اساتید ما بیرون از افغانستان، در آمریکا، اروپا، ایران، هند و پاکستان تحصیل کرده بودند. این اواخر تعدادی از اساتید هم در چین و روسیه تحصیل کرده بودند. در این اواخر ارتباطاتی با کشورهای مختلف را شروع کرده بودیم و با دانشگاه‌های خارج از افغانستان برای تبادل فرهنگی و علمی تفاهم‌نامه امضا می‌کردیم.

 

فکر می‌کنید در زمان طالبان هم این مبادلات علمی می‌تواند ادامه پیدا ‌کند؟

بسیار مشکل است. طالبان با صدور مکتوبی گفته‌اند که بدون اجازهی وزارت تحصیلات عالی نمی‌توانید با هیچ مؤسسه‌ای در بیرون از افغانستان صحبت کنید. البته در زمان حکومت قبلی هم این ارتباطات مشکل بود و برای امضای یک قرارداد با دانشگاهی در خارج از افغانستان باید وزارت تحصیلات عالی، وزارت عدلیه، وزارت خارجه و بعد وزارت مالیه آن قرارداد را تأیید می‌کردند. ولی الان آن شرایط به‌کلی از بین رفته است. حتی مکتوب آمده که شما با مؤسسات محلی و منطقه‌ای هم نمی‌توانید ارتباط داشته باشید.

 

آیا می‌دانید که چه تعداد از اساتید دانشگاه بعد از قدرت‌گرفتن دوباره‌ی طالبان از افغانستان خارج شده‌اند؟

نظر بر آماری که بر اساس ارتباطاتم با رؤسای دانشگاه‌های افغانستان دارم، در حدود ۳۴۰ نفر از افغانستان بیرون شده‌اند. ما در دانشگاه‌های افغانستان حداقل ۷هزار استاد داریم که کمتر از ۱۰درصد آنها کشور را ترک کرده‌اند.

 

آیا هنوز امیدوارید که این اساتید بتوانند چراغ دانشگاه‌ها را در حکومت طالبان روشن نگه دارند؟

چراغ دانشگاه‌ها روشن می‌ماند ولی شعلهی آن ممکن است پایین باشد. کسانی که در افغانستان ماندند، خود را به‌نحوی برای نسلی که آنجا باقی مانده قربانی کردند و نگذاشتند طالب‌ها چراغ دانشگاه‌ را خاموش کنند. البته طالب‌ها هم تلاش می‌کنند که بادی بوزد که چراغ‌ها خاموش شود ولی چراغ دانش سخت است که خاموش بماند.

 

شما چند ماه بعد از آمدن طالبان در افغانستان بودید. می‌دانم که مخفی بودید و شرایطتان فرق می‌کرده ولی چیزی که در شهر و کوچه و خیابان می‌دیدید چطور بود؟ زندگی مردم عادی در همان مدت کوتاه چقدر فرق کرده بود؟

متأسفانه تغییرات منفی را به‌صورت آنی حس می‌کردید. قبل از طالب‌ها می‌دیدید که مردم شاد و سرحال مشغول کارهایشان هستند ولی زمانی که طالبان آمدند بازار و مارکت همه‌چیز سقوط کرد. مردم را بسیار کم در شهرها می‌‌دیدید. فعالیت اقتصادیِ مردم کاهش پیدا کرده بود. اجناس و مال و اموال کم شده بود و مردم توان خرید نداشتند و کار وجود نداشت. مردم زیاد نگران بودند و حالا هم نگران هستند که وضعیت چه خواهد شد. مردم احتمال می‌دادند که باز هم در افغانستان جنگ داخلی دربگیرد و روحیه‌ی مردم کاملاً از بین رفته بود. چهره‌های مردم خاک‌آلود و گرفته بود. مردم نمی‌دانستند که باید چه‌کار کنند تا از این وضعیت بیرون شوند. همهی چیزهایی که داشتند پس از یکی‌دو ماه تمام شده بود و در نگرانی بودند. متأسفانه فقر و گرسنگی خیلی زیاد شده بود؛ الان هم وضعیت همین‌طور است و در برآوردهای مختلف نهادهای بین‌المللی ۹۵درصد از مردم افغانستان برای تأمین نان روزانه با مشکل مواجهند.

 

زندگی خود شما چقدر تحت تأثیر قرار گرفت؟ هم زندگی خانوادگی و هم زندگی آکادمیکتان؟

زندگی آکادمیک من کاملاً دگرگون شد. ما در آنجا می‌خواستیم کارهایی را انجام بدهیم که همه‌شان متوقف شدند. به‌عنوان رئیس دانشگاه، شبکه‌ی آکادمیکی ساخته بودم و امیدوار بودم که این شبکه خیلی خوب پیش برود. ما یک مجمع آکادمیک ساخته بودیم، یک نهاد داشتیم به نام «مرکز مطالعات استراتژیک افغانستان» و با تعدادی از اساتید روی بعضی از مسائل تحقیقی و علمی کار می‌کردیم. همچنین شبکه‌ی اجتماعی‌ای ساخته بودیم که خیلی به پیشرفت آن امید داشتیم اما متأسفانه همه را از دست دادیم.

از لحاظ زندگی شخصی و خانوادگی هم بالاخره شما ۴۵ سال در جایی زندگی می‌کنید، خانه تشکیل می‌دهید، برای مسائل اقتصادی فکر می‌کنید، اما همه‌ی اینها یک‌باره از دست شما می‌روند که تأثیری بسیار منفی وارد می‌کند. از طرف دیگر، تعدادی از اعضای فامیل ما در افغانستان ماندند و از آنها جدا شدیم. برای فامیل و کسانم این جابه‌جایی آسان نیست چون تغییری ناخواسته و مهاجرتی اجباری بوده است. برای جوانان و اطفال به نظرم خوب است، آنها خوش هستند، به مدرسه‌ای که می‌روند علاقه‌مند هستند و تلاش می‌کنند که زبان بیاموزند. اما برای کسانی که سن زیادی دارند، مشکل است. با زبان و فرهنگ اینجا آشنا نیستند. ولی تلاش می‌کنیم با شرایط موجود کنار بیاییم.

تلاش برای اَبَرمادر بودن برای هیچکسْ از جمله کودکان سودی ندارد

ریچل کلی

بنا بر نظرسنجی‌ای که هفته‌ی پیش منتشر شد، مادران بریتانیایی خسته‌اند چون سعی می‌کنند بی‌نقص باشند. این نظرسنجی‌ من را به فکر انداخته است تا انجمن جدیدی راه بیندازم. نام آن چیزی شبیه به این خواهد بود «انجمن ابرمادران نجات‌یافته». اعضای این انجمن مادرانی همچون من خواهند بود که سعی کردند مادرانی نمونه باشند ــ یعنی مادرانی که کار بیرون و کار خانه و شغل و فرزند را با هم ترکیب می‌کنند ــ اما شکست خوردند و با این وجود دوام آوردند تا داستان‌شان را روایت کنند.

تصور می‌کردیم همه چیز رو‌به‌راه است: لحظه‌ای آراسته و سشوار کشیده، پشت میز کارمان هستیم. لحظه‌ای دیگر نوزادی پوشک‌شده به بغل در میان کودکانی موطلایی در خانه‌ی کاملاً مرتبمان نشسته‌ایم. تصویری بی‌نقص از قابلیت رسیدگی به همه‌ی امور و موفقیت در کار و تربیت فرزندان.

اما هیچکدام از این تصورها درست نبودند. خسته و فرسوده و نالان و گریان بودیم. کارها تمامی نداشت. در مورد خودم، این فشار تلاش برای رسیدگی به همه‌ی کارها به بهترین شکل ممکن، منجر به دو دوره‌ی افسردگی شدید در دهه‌ی چهارم زندگی‌ام شد.

دلمشغولی‌ام تلاش برای کارم بودم (در آن زمان به عنوان خبرنگار روزنامه کار می‌کردم)، تلاش برای اینکه مادر خوبی باشم و همچنین تلاش برای اینکه همسر خوبی باشم ــ در واقع، تلاش برای اینکه «اَبَرمادر» باشم. اما این دلمشغولی‌ها من را بیشتر و بیشتر مستأصل می‌کرد.

ترسی در وجودم بود که مبادا هر لحظه فاجعه‌ای رخ دهد. می‌ترسیدم که نکند اتفاق وحشتناکی پیش بیاید و نتوانم کاری برای جلوگیری از آن انجام دهم. انگار سوار هواپیمایی بودم که قرار بود سقوط کند. در عرض سه روز، اضطراب خفیفم به ناتوانی در حرکت تبدیل شد. مثل جنین در خودم جمع می‌شدم و این ترس‌ها باعث شده بود به فکر خودکشی بیفتم. کمی بعد متوجه شدم که این شروع اولین دوره‌ی افسردگیِ شدیدم بود که ناشی از حس استیصال بود. چند سال بعد یک دوره‌ی افسردگی دیگر هم از راه رسید.

با توجه به این تجربه‌ام، از نتایج نظرسنجی Bupa UK که نشان می‌داد ۶۳ درصد زنان از تلاش برای تبدیل شدن به مادری بی‌نقص خسته شده‌اند، شگفت‌زده نشدم. همگی ما آرزوی رسیدن به وضعیت والدینی بی‌نقص را در سر می‌پرورانیم: والدینی که آشپزی و مهمانداری می‌کنند، بر فعالیت‌های فوق‌برنامه‌ نظارت دارند و فرزندانشان نمراتی عالی می‌گیرند. این وسواس فکری رهایمان نمی‌کند که باید از همه چیز سر در بیاوریم. برای کنترل، بهبود بخشیدن و کارآمد کردن زندگی، کودکان و بدن‌مان همواره در حال بهینه‌سازی هستیم. باید از هر لحظه، کالری و فرصت شغلی بهترین استفاده را کرد.

یک پنجم مادران می‌گویند که فشار برای اَبَرمادر بودن بر سلامت روان آنها تأثیر گذاشته است. تقریباً یک سوم از آنها به خاطر نگرانی‌های مربوط به سلامت روان از پزشکی متخصص کمک گرفته‌اند، اما این مسئله را از نزدیکان خود مخفی نگه داشته‌اند. گویی داغ ننگ همچنان در عصر ما هم زنده و در جریان است.

از طرفی، مادران در حال حاضر حتی بیشتر از زمانی که من فرزندانم را بزرگ می‌کردم ــ کوچک‌ترین فرزندم اکنون ۱۸ سال دارد ــ تحت فشار قرار دارند. نیمی از مادران شرکت‌کننده در نظرسنجی گفته بودند که اینفلوئنسرها در رسانه‌های اجتماعی، پُست‌های افراد مشهور و پُست‌های مادران دیگر باعث شده تا احساس کنند که باید معیارهایی غیر واقع‌بینانه را رعایت کنند.

در حالی که زمانی ممکن بود خودمان را با همسایگان یا دوستانمان مقایسه کنیم، اکنون می‌توانیم زندگی خانوادگی‌مان را با موفق‌ترین و قدرتمندترین افراد جهان مقایسه می‌کنیم.

مادر بی‌نقصِ اسطوره‌ای در اینستاگرام رونق زیادی دارد. رسانه‌های اجتماعی به تدریج در ما این احساس را به وجود می‌آورند که به اندازه‌ی کافی خوب نیستیم. افرادی را می‌بینیم که به نظر می‌رسد هنگام صرف غذا در کنار خانواده نسبت به روابط دلگیر ما اوقات خوش‌تری دارند. افرادی که والدینی بهتر، ثروتمندتر، لاغرتر و جذاب‌تر از ما هستند. در حالی که زمانی ممکن بود خودمان را با همسایگان یا دوستانمان مقایسه کنیم، اکنون می‌توانیم زندگی خانوادگی‌مان را با موفق‌ترین و قدرتمندترین افراد جهان مقایسه می‌کنیم. طبیعتاً، تعداد کمی از ما بر این باوریم که خودمان یا خانواده‌هایمان زندگی موفقی داریم.

واضح است که این فشار برای تبدیل شدن به مادری بی‌نقص برای ما زنان بسیار مخرب است: کمال‌گراییِ زنانه یکی از عواملی است که منجر به نرخ بالاتر افسردگی می‌شود. به گفته‌ی بنیاد سلامت روان، زنان بیشتر از مردان از افسردگی رنج می‌برند. در سال ۲۰۱۴، از هر شش بزرگسال، یک نفر از مشکلات رایج سلامت روانی رنج می‌برد: از هر پنج زن، یک نفر و از هر هشت مرد، یک نفر. از سال ۲۰۰۰ تا ۲۰۱۴، میزان مشکلات رایج سلامت روان در انگلستان به طور پیوسته در زنان افزایش یافته و تا حد زیادی برای مردان ثابت مانده است.

فکر می‌کنم تلاش برای بی‌نقص بودنْ برای فرزندانمان نیز مخرب است. ما این تفکر را برای‌شان به یک الگو بدل می‌کنیم که باید ابرفرزند باشند. هر چه بی‌نقص‌تر باشیم، فشار بیشتری بر فرزندانمان تحمیل می‌کنیم تا آنها نیز بی‌نقص باشند.

واقعیت این است که مزایای بسیاری در کودکیِ نه چندان ایده‌آل و فرزندپروریِ کاستی‌دار برای فرزندان‌مان وجود دارد. مشاهده‌ی شکست‌ها و نا‌بسامانی‌های والدین و دست‌و‌پنجه نرم کردن با کاستی‌ها، همگی می‌تواند برای فرزندان ما، به ویژه برای نوجوانان، نیرویی سازنده باشد. نوجوانان برای رشد به چالش‌ نیاز دارند و داشتن والدین بی‌نقص ممکن است بخشی از فرآیند رشد را با اخلال مواجه کند.

دوره‌های کوتاه استرسِ طبیعی برای کودکان مضر نیست. جاناتان هایت، روانشناس اجتماعی و نویسنده‌ی (همراه با گِرِگ لوکیانوف) کتاب لوس بار آوردن ذهن آمریکایی بر این باور است که این دوره‌ها ضروری هستند.

کودکان برای قوی ‌شدن نیاز به تجربه‌های گسترده‌ای دارند. هایت استدلال می‌کند که اگر ما، یعنی والدین بی‌نقص، بیش از حد از آنها محافظت کنیم ممکن است با همین نیت خیر به طور سیستماتیک باعث توقف رشد آنها شویم.

واکنش مناسب‌تر، و واکنشی که ممکن است هم برای ما و هم برای فرزندانمان بهتر باشد، این است که در حد توانمان خوب باشیم، ایده‌ای که در ابتدا از سوی روان‌شناسانی مانند دونالد وینیکات مطرح شد. او اعتقاد داشت که هیچ کودکی به والدینی ایده‌آل نیاز ندارد. آنها فقط به یک پدر یا مادر خوب، شایسته، نجیب، خیرخواه، گاهی بدخلق اما اساساً معقول، نیاز دارند.

این همان دیدگاهی است که از جانب روانشناس بالینی، دکتر کارلا کرافت از سازمان سلامت بارتز، نیز ارائه شده است: «پذیرش نقص‌هایمان و عدم سختگیری نسبت به آنها، فرزندپروریِ آرام‌تری را رقم می‌زند. وقتی بی‌نقص نیستیم، به فرزندان‌مان در مورد روابط واقعی ــ یا به عبارتی دیگر، عشق اصیل- آموزش می‌دهیم .»

این پیامی است که امیدوارم نسل جدید مادران به آن توجه کنند: هدف این است که در حد توانشان خوب باشند و نیازی نیست که اَبَرمادر باشند. امیدوارم روزی برای عضویت در انجمن‌های نجات‌یافتگانی مانند انجمن من، داوطلبی وجود نداشته باشد.

 

برگردان: فرهاد نیک‌اندیش


آخرین کتاب ریچل کلی، آواز در باران: کتاب تمرینی الهام‌بخش نام دارد. آنچه خواندید، برگردان این نوشته با عنوان اصلیِ زیر است:

Rachel Kelly. ‘Striving to be a supermum does nobody any good, including the kids’, The Guardian, 13 March 2022.

جنگ در اوکراین جنگی استعمار‌گرانه است

تیموتی اسنایدر

هنگامی که ولادیمیر پوتین وجود کشور اوکراین را غیر واقعی تلقی می‌کند، به زبان آشنای امپراتوری سخن می‌گوید. به مدت پانصد سال، اروپاییانِ فاتح جوامعی را که با آنها مواجه می‌شدند «قبیله» می‌خواندند و با آنها طوری رفتار می‌کردند که گویا نمی‌توانند کشور خود را اداره کنند. ویرانه‌های شهرهای اوکراین و عملکرد روس‌ها در آنجا، از جمله کشتار دسته‌جمعی، تجاوز و تبعید اجباری، نشان می‌دهند که ادعای عدم وجود یک کشور تمهیدی کلامی برای نابودی آن کشور است. 

روایت امپراتوری، عاملان را از اسباب متمایز میکند. همانطور که فرانتس فانونِ فیلسوف، استدلال میکند استعمارگران خود را عاملانی هدفمند تلقی می‌کنند و مردم مستعمره را اسبابی برای تحقق رؤیای امپریالیستی خود می‌دانند. پوتین یک دهه پیشتر، هنگامی که دوباره به ریاست جمهوری رسید، تغییری آشکارا استعمارگرانه در روش خود داد. در سال ۲۰۱۲، او روسیه را یک «دولت-تمدن» نامید که بنا به طبیعت خود، فرهنگ‌های کوچک‌تر مانند اوکراین را در خود جذب می‌کند. سال بعد، او ادعا کرد که روس‌ها و اوکراینی‌ها «وحدتی معنوی» با هم دارند. در مقاله‌ای طولانی درباره‌ی «وحدت تاریخی» که در جولای سال گذشته منتشر شد، او ادعا کرد که اوکراین و روسیه کشوری واحد هستند که سرآغازی واحد آنها را به هم پیوند میدهد. بنا بر تصور او، با جهانی چند‌‌پاره مواجهایم که باید با خشونت دوباره یک‌پارچه شود. روسیه تنها با نابودی اوکراین می‌تواند دوباره به وضعیت اصلی خود بازگردد.

مردم اوکراین که موضوع این لفاظی‌ها و هدف جنگ ویران‌گری هستند که به این واسطه تجویز می‌شود، معنای این حرف‌ها را به خوبی می‌دانند. البته اوکراین تاریخ خود را دارد و اوکراینی‌ها واقعا یک ملت هستند. اما امپریالیسم بنا به خصوصیت خود، شیءانگاری را بر مردم سرزمین‌های حاشیه‌ای و فراموشی را بر مردم سرزمین مرکزی تحمیل می‌کند. امپریالیسم مدرن روسیه مستلزم تحمیل قوانین حاکم بر حافظه است که بر اساس آنها بحث جدی درباره‌ی گذشته‌ی شوروی ممنوع است. روس‌ها مجاز نیستند کلمه‌ی «جنگ» را درباره‌ی حمله به اوکراین به کار ببرند. همچنین گفتن این واقعیت‌ها مجاز نیست که استالین در ابتدای جنگ جهانی دوم با هیتلر متحد شد و برای حمله به لهستان توجیهی مشابه با حمله‌ی پوتین به اوکراین داشت. هنگامی که در فوریه حمله به اوکراین شروع شد، به ناشران روسیه دستور داده شد که هر اشاره‌ای به اوکراین را از کتاب‌های درسی حذف کنند.

در مواجهه با ترکیبی از خیال‌پردازی و تابوانگاری که کرملین به طور رسمی درپیش گرفته، این وسوسه به وجود می‌آید که نشان دهیم مخالف این ادعاها درست است: اینکه اوکراین جاودان است نه روسیه، اینکه حق همواره با اوکراینی‌ها است و نه روس‌ها و ادعاهایی از این دست. با این حال تاریخ اوکراین چیزی ارائه می‌دهد که جالب‌تر از روایتی صرفا ضد امپراتوری است. از همان ابتدا احساسات ملی اوکراینی وجود داشت. اما در اوکراین معاصر، معنای ملت چندان ضد استعماری نیست و با انکار قدرت امپراتوری‌ خاصی پیوند نخورده بلکه بیشتر پسا‌استعماری است و از آفرینش چیزی جدید حکایت دارد. 

بخش جنوبی اوکراین، یعنی در جایی که اکنون نیروهای روسیه شهرها را محاصره و بیمارستان‌ها را بمباران می‌کنند، برای مردم باستان به خوبی شناخته شده بود. در اسطوره‌های مربوط به پیدایش آتن، ایزدبانو آتنا به این شهردرخت زیتون را هدیه داد. در واقع، این شهر تنها به این دلیل توانست زیتون کشت کند که دانه‌هایی از بندر‌های ساحل دریای سیاه وارد کرده بود. یونانیان این سواحل را می‌شناختند، اما از سرزمین‌های ورای آن ناآگاه بودند، جایی که به تصور آنها موجوداتی افسانه‌ای از مزرعه‌های غذاهای خدایان و طلا محافظت می‌کردند. از همان زمان نگرشی استعماری به اوکراین وجود داشت: سرزمینی رؤیایی، که هر کس آن را تصاحب کند هر آرزویی برای او روا خواهد بود.

شهر کی‌یف، در دوران باستان وجود نداشت با این حال شهری بسیار قدیمی است، حدود پانصد سال قدیمی‌تر از موسکو. این شهر احتمالا در قرن ششم یا هفتم میلادی و در سرزمینی شمالی‌تر از همه‌ی سرزمین‌های مورد ادعای یونانیان و رومی‌ها ساخته شد. اسلام در حال پیش‌روی و مسیحیت در حال اروپایی‌شدن بود. امپراتوری روم غربی سقوط کرده بود و شکلی از مسیحیت را به جا گذاشته بود که تحت تسلط پاپ قرار داشت. امپراتوری روم شرقی (بیزانس) پابرجا مانده بود و اکنون چیزی را که کلیسای ارتودوکس خوانده می‌شد، در دست داشت. در همان حال که رم و قسطنطنیه در گرویدن نوکیشان تازه با هم رقابت می‌کردند، مردم شرق کی‌یف به اسلام میگرویدند. کی‌یفی‌ها به زبانی اسلاوی حرف می‌زدند که فاقد رسم‌الخطی برای نوشتن بود و تابع نوعی از کافرکیشی بودند که بت یا معبدی در آن وجود نداشت. 

چشم‌انداز «وحدت» پوتین با پیوستن این مردم به مسیحیت مرتبط است که در چنین شرایطی وقوع یافت. در قرن نهم، گروهی از وایکینگ‌ها که به رُس (Rus) معروف بودند، به کی‌یف رسیدند. آنها که برای تجارت برده‌ی خود به دنبال راهی به جنوب بودند، رودخانه‌ی دنیپرو را یافتند که از درون شهر می‌گذشت. سران این گروه برای تصاحب محدوده‌هایی که امروز اوکراین، بلاروس و شمال شرقی روسیه خوانده می‌شوند، وارد جنگ شدند و در این میان کی‌یف همواره هدف اصلی آنها بود. در اواخر قرن دهم، وایکینگی به نام ولادمار این شهر را با کمک لشکری از اسکاندیناوی فتح کرد. او در ابتدای حکومت خود کافرکیش بود. اما در حدود سال ۹۸۷ وقتی بیزانس دچار انقلابی درونی شد، احساس کرد فرصتی به وجود آمده است. به کمک امپراتور آمد و با خواهر او ازدواج کرد. در این فرایند، ولادمار به مسیحیت گروید.

امپریالیسم مدرن روسیه مستلزم تحمیل قوانین حاکم بر حافظه است که بر اساس آنها بحث جدی درباره‌ی گذشته‌ی شوروی ممنوع است.

پوتین ادعا می‌کند که این زنجیره‌ی پرآشوب وقایع نشان می‌دهد که اراده‌ی خداوند روسیه و اوکراین را برای همیشه به هم پیوند زده است. به سادگی میتوان تعبیر نادرستی از ارادهی خداوند داشت؛ در هر حال، ملت‌های مدرن در آن زمان موجود نبودند و کلمات «روسیه» و «اوکراین» معنایی نداشتند. ولادمار نمونه‌ی بارز حاکمان کافرکیش اروپای شرقی در زمان خود بود و پیش از آنکه برای پذیرش دین یگانه‌پرستانه‌ی مرجح خود دست به انتخابی راهبردی بزند، گزینه‌های یگانه‌پرستانه‌ی دیگری را نیز مد نظر قرار داده بود. کلمهی «رُس» دیگر به معنای وایکینگهای بردهدار نبود بلکه به جامعهای مسیحی دلالت داشت. خاندان حاکم حال با پیوندهای زناشویی با دیگران آمیخته بود و مردم محلی را رعیت‌هایی تلقی می‌کرد که باید مالیات بدهند و نه برده‌هایی که باید فروخته شوند.

با این حال درباره‌ی اینکه چه کسی بعد از مرگ حاکم کی‌یف قدرت را به دست خواهد گرفت، هیچ قانونی تعریف نشده بود. درست است که ولادمار شاهزاده‌ای بیزانسی را به عنوان همسر خود برگزید، اما صرف نظر از حرم چندصدنفری زنانش، نیم دو جین همسر دیگر هم داشت. وقتی در سال ۱۰۱۵ مرد، یکی از پسران خود به نام سویاتوپولک را به زندان انداخته بود و با یکی دیگر از آنها به نام یاروسلاو در جنگ بود. سویاتوپولک بعد از مرگ پدرش آزاد شد و سه برادر دیگر خود را کشت اما در جنگ با یاروسلاو شکست خورد. دیگر پسران نیز وارد این معرکه شدند و یاروسلاو تا سال ۱۰۳۶ به تنهایی حکومت نمی‌کرد. این فرایند جانشینی بیست و یک سال طول کشید. دست کم ده نفر از دیگر فرزندان ولادمار در طول این دوران کشته شدند. 

برخلاف ادعای پوتین این وقایع بر وجود یک امپراتوری جاودان دلالت ندارند، اما اهمیت محوری فرایند جانشینی را یادآوری می‌کنند، موضوعی که برای رابطه‌ی اوکراین و روسیه در امروز اهمیت زیادی دارد. طرز تلفظ «ولادمار»، در اوکراینی «ولودیمیر» است، یعنی نام رییس‌جمهور امروز اوکراین. در اوکراین قدرت از طریق انتخابات دموکراتیک انتقال می‌یابد: وقتی ولودیمیر زلنسکی در انتخابات ریاست جمهوری سال ۲۰۱۹ پیروز شد، رییس‌جمهور قبل شکست خود را پذیرفت. طرز تلفظ روسی همین نام «ولادیمیر» است. روسیه شکننده است: هیچ اصل جانشینی در آن وجود ندارد و مشخص نیست که وقتی ولادیمیر پوتین می‌میرد یا از قدرت برکنار می‌شود چه خواهد شد. اندیشه‌ی مرگ طرز فکر امپریالیسستی را تقویت می‌کند. مستبدی سالخورده که با وسواس به فکر میراث خود است، به تصوری خیالی از عظمت درمی‌آویزد که به او نامیرایی می‌بخشد: «وحدت» روسیه و اوکراین. 

در داستان‌های باستانی ایسلند، یاروسلاو را لنگ میخوانند. در اروپای شرقی او را حکیم و بنیان‌گذار قانون می‌دانند. با این حال او مشکل جانشینی را حل نکرد. بعد از حکومت او، سرزمین‌های اطراف کی‌یف بارها چندپاره شد. در سال ۱۲۴۰، شهر تسلیم مغول‌ها شد؛ بعدتر اغلب بخش‌های قدیم متعلق به رُس‌ها به تملک دوک بزرگ لیتوانی درآمد که در آن زمان بزرگ‌ترین کشور اروپا بود. لیتوانی شیوه‌ی سیاست‌ورزی کی‌یف و بخش قابل توجهی از قوانین آن را وام گرفت. برای دو قرن دوک‌های بزرگ لیتوانی بر لهستان نیز حاکم بودند. اما در سال ۱۵۶۹ بعد از فروپاشی پادشاهی لیتوانی، اتحادیه‌ای لهستانی-لیتوانیایی شکل گرفت و سرزمین‌های اوکراین تحت حاکمیت لهستانی‌ها درآمد. 

این تغییر تعیین‌کننده‌ای بود. بعد از سال ۱۵۶۹، کی‌یف دیگر منبع قوانین نبود، بلکه قوانین بر آن اعمال می‌شد، یعنی الگویی که در موقعیت‌های استعماری اتفاق می‌افتد. استعمار بود که اوکراین را از سرزمین‌های سابق رُس‌ها جدا کرد و بر اثر آن خصوصیت‌هایی در اوکراین به وجود آمد که امروزه نیز قابل مشاهده است: بدبینی نسبت به دولت مرکزی، بحران در سازمان‌دهی، و تصوری از آزادی که به معنای حفظ اصالت خود علی رغم حضور همسایه‌ای قوی است. 

در طول قرن‌های شانزدهم و هفدهم، به نظر می‌آمد که تمام نیروهای جهانی‌سازی اروپا اوکراین را در چنگ خود گرفته‌اند. استعمارگری لهستان با استعمارگری اروپاییان در سایر نقاط جهان مشابهت داشت و تا حدی آن را ممکن میکرد. اشراف لهستانی شیوه‌های مدیریت زمین را مرسوم کردند (و مدیران زمین را که اکثرشان یهودی بودند به این کار گماردند) و این امر به آنها اجازه داد تا مزرعه‌هایی پرسود تأسیس کنند. فرماندهان نظامی محلی در اوکراین بلافاصله این نظام را الگو قرار دادند و عناصری از فرهنگ لهستان را اقتباس کردند، از جمله مسیحیت غربی و زبان لهستانی را. در عصر اکتشاف، دهقانانی که به کار اجباری گرفته شده بودند، برای بازاری جهانی کار می‌کردند.

استعمار اوکراین با رنسانس و نیز با شکوفایی چشمگیر فرهنگ لهستانی هم‌زمان بود. پژوهشگران لهستانی همانند دیگر اندیشمندان رنسانس دانش باستان را احیاء و در مواردی آن را بی‌اعتبار کردند. کوپرنیک که میراث کتاب المجسطی بطلمیوس را باطل و گردش زمین به دور خورشید را تأیید کرد، خود لهستانی بود. لهستانی دیگری به نام مَچه میچویتا، جغرافیای بطلمیوس را اصلاح کرد و نقشه‌ی اوکراین به عنوان سرزمین غذای خدایان و طلا را کنار گذاشت. اما همچون دوران باستان شخم زدن زمین ثروتی عظیم تولید میکرد و این پرسش را به وجود میآورد که چرا کسانی که کار می‌کنند و کسانی که از این کار بهره می‌برند، چنین سرنوشت‌های متفاوتی دارند. 

در دوران رنسانس به مسئله‌ی هویت از دریچه‌ی زبان مینگریستند. در سراسر اروپا بحثی در جریان بود که آیا لاتین که حال احیاء شده بود برای فرهنگ کفایت می‌کند و یا اینکه برای این کار به زبان‌های معمول محلی نیز نیاز است. در اوایل قرن چهاردهم، دانته در این مناقشه طرف زبان ایتالیایی را گرفت؛ نویسندگان زبان‌های انگلیسی، فرانسه، اسپانیایی و لهستانی با مدوّن ساختن سایر زبانهای محلی، زبانهای ادبی دیگری به وجود آوردند. در اوکراین، زبان ادبی لهستانی بر زبان بومی اوکراینی‌ها غلبه کرد و به زبان تجارت و نخبگان فکری تبدیل شد. این مسئله تا اندازه‌ای عادی بود: لهستانی زبانی مدرن بود، مانند انگلیسی و ایتالیایی. اما در اوکراین، زبان محلی مردم لهستانی نبود. پاسخ اوکراین به مسئله‌ی زبان عمیقاً استعمارزده بود در حالی که در بقیه‌ی اروپا این پاسخ را می‌توان عموماً دموکراتیک تلقی کرد. 

در حالی که روایت پوتین درباره‌ی اوکراین مبتن بر دست سرنوشت است، خاطرات اوکراینی‌ها از کازاک‌ها داستان آرزوهای برباد رفته است. 

اصلاحات دینی نیز نتیجه‌ای مشابه به همراه داشت: نخبگان محلی به پروتستانیسم و سپس به فرقه‌ی کاتولیک روم پیوستند، کاری که باعث شد با جمعیت ارتدوکس فاصلهی بیشتری پیدا کنند. تلاقی استعمار، رنسانس و اصلاح دینی مختص اوکراین بود. در دهه‌ی ۱۶۴۰، صاحبان بزرگ زمین عمدتاً به زبان لهستانی صحبت می‌کردند و کاتولیک بودند، و کسانی که برای آنها کار می‌کردند اوکراینی صحبت می‌کردند و ارتدوکس بودند. جهانیشدن تفاوت‌ها و نابرابری‌هایی را ایجاد کرده بود که مردم را به سوی عصیان سوق می‌داد. 

امروزه اوکراینی‌ها در حال جنگ، برای مقابله با روایت پوتین به هیچ افسانه‌ی کهنی تکیه ندارند. اگر پیشینه‌ای وجود داشته باشد که برایشان مهم باشد، تاریخ کازاک‌ها است، گروهی از مردم آزاد که در استپ‌های دوردست اوکراین زندگی می‌کردند و قلعه‌های خود را در جزیره‌ای در وسط دنیپرو می‌ساختند. آنها که از نظام زمین‌داری و دهقانی لهستان گریخته بودند، می‌توانستند انتخاب کنند که رسما به عنوان «کازاک» ثبت شوند و برای خدماتشان به ارتش لهستان دستمزد بگیرند. با این حال، آنها شهروند محسوب نمی‌شدند و از میان آنها عده‌ی بسیاری می‌خواستند رسماً به عنوان کازاک به ثبت برسند، اما پارلمان لهستان-لیتوانی این اجازه را نمی‌داد. 

طغیان کازاک‌ها در سال ۱۶۴۸ آغاز شد. یک کازاک پرنفوذ به نام بوهدان کملنیتسکی مقابل چشمان خود دید که یکی از اشراف لهستان، زمینش را مصادره و به پسرش حمله کرد. کملنیتسکی وقتی دید که قانون از او حمایتی نمی‌کند، به کازاک‌های هم‌قوم خود روی آورد تا علیه قدرتمندان لهستانی‌زبان و کاتولیک قیام کنند. شکایت‌های انباشته‌ی فرهنگی، دینی و اقتصادی مردم به سرعت انقلاب را به چیزی بسیار شبیه به قیامی ضد استعماری تبدیل کرد و خشونت نه تنها علیه ارتشهای خصوصی این قدرتمندان، بلکه علیه تمام لهستانی‌ها و یهودی‌ها آغاز شد. قدرتمندان لهستانی دهقانان و کازاک‌ها را مجازات کردند و سر آنها را بر نیزه زدند. شوالیه‌های لهستانی-لیتوانیایی به جنگ مردمی رفتند که خود در کودکی جزئی از آنها بودند. طرفین جنگ یکدیگر را بسیار خوب می‌شناختند.

در سال ۱۶۵۱، کازاک‌ها که متوجه شده بودند به کمک نیاز دارند، به قدرتی شرقی، یعنی روسیهتزاری روی آوردند که درباره‌ی آن چیز زیادی نمی‌دانستند. وقتی رُس‌های کی‌یفی سقوط کردند، اغلب زمین‌های آنها به لیتوانیایی‌ها رسید، اما برخی از سرزمین‌های شمال شرقی آنها تحت حاکمیت جانشینان مغول‌ها باقی ماند. در آنجا در شهری جدید به نام موسکو، رهبرانی که تزار خوانده می‌شدند کشور‌گشایی وسیعی را آغاز کرده و قلمرو خود را تا شمال آسیا گسترانده بودند. در سال ۱۶۴۸، یعنی همان سالی که شورش کازاک‌ها شروع شد، کاوشگری از اهالی موسکو به اقیانوس آرام رسیده بود.

جنگ اوکراین به روسیهی تزاری اجازه داد که توجه خود را به اروپا معطوف کند. در سال ۱۶۵۴ کازاک‌ها توافق‌نامه‌ای با نمایندگان تزار امضاء کردند. سپاهیان روسیهی تزاری از شرق به کشور لهستان-لیتوانی حمله کردند؛ اندکی بعد، سوئد نیز از شمال حمله کرد و بحرانی را آغاز کرد که در تاریخ لهستان از آن به عنوان «سیلاب بزرگ» یاد می‌کنند. در نهایت در سال ۱۶۶۷ میان لهستان-لیتوانی و روسیهی تزاری صلح برقرار شد و اوکراین کمابیش از وسط و در طول دنیپرو به دو بخش تقسیم شد. کی‌یف بعد از هزارسال از تاسیس خود برای نخستین بار از نظر سیاسی با مسکو پیوند خورد. 

کازاک‌ها چیزی شبیه به یک جنبش ملی‌گرایانه‌ی اولیه بودند. مشکل این بود که مبارزه‌ی آنها علیه یک قدرت استعماری راه را بر قدرتی دیگر باز کرد. در سال ۱۷۲۱، سرزمین روسیهی تزاری به امپراتوری روسیه تغییر نام داد که به رُس‌های قدیم اشاره داشت. کشور لهستان-لیتوانی هرگز بعد از «سیلاب بزرگ» کاملا احیاء نشد و بین سال‌های ۱۷۷۲ و ۱۷۹۵ تجزیه شد و از میان رفت. روسیه‌ به این ترتیب بقیه‌ی اوکراین را نیز تصاحب کرد، البته به جز منطقه‌ای غربی به نام گالیشیا که به تصاحب هابسبورگ در آمد. در همین دوران یعنی در سال ۱۷۷۵ کازاک‌ها جایگاه خود را از دست دادند. آنها حقوق سیاسی‌ای را که می‌خواستند به دست نیاوردند و دهقانانی که از آنها حمایت کرده بودند مالکیت خاک حاصلخیز را از دست دادند. زمین‌داران لهستانی در اوکراین باقی ماندند، و قدرت سیاسی هم به روسیه رسید. 

در حالی که روایت پوتین درباره‌ی اوکراین مبتن بر دست سرنوشت است، خاطرات اوکراینی‌ها از کازاک‌ها داستان آرزوهای برباد رفته است. سرود ملی این کشور که در سال ۱۸۶۲ نوشته شد، درباره‌ی ملتی نوپا سخن می‌گوید که هنوز سرنوشت به آنها روی خوش نشان نداده است اما روزی در آینده لیاقت آن را خواهند یافت که به «ملت کازاک» تبدیل شوند. 

قرن نوزدهم دوران احیای ملت‌ها بود. وقتی جنبش اوکراینی‌ها در خارکوف که متعلق به امپراتوری روسیه بود آغاز شد (جایی که امروز خارکیف نامیده می‌شود و عمدتا ویران شده است) تمرکز این جنبش بر میراث کازاک‌ها بود. گام بعدی این بود که در میان این مردمان تاریخی مشترک را به شکل روایتی از یک فرهنگ پایدار جستجو کنند. در ابتدا به نظر نمی‌آمد که چنین کوششی حاکمیت امپراتوری را تهدید کند. اما بعد از شکست روس‌ها در جنگ کریمه در سال ۱۸۵۶، و تحقیر شورش لهستانی‌ها در سال‌های ۱۸۶۳ و ۱۸۶۴ روس‌ها اعلام کردند که فرهنگ اوکراینی‌ها اصلا وجود ندارد. اغلب آن را برساخته‌ی نخبگان لهستانی تلقی می‌کردند (ایده‌ای که پوتین در مقاله‌ی خود درباره‌ی «وحدت تاریخی» بر آن صحه می‌گذارد). اندیشمندان پیشرو اوکراینی به گالیسیا مهاجرت کردند، جایی که می‌توانستند آزادانه سخن بگویند. 

جنگ جهانی اول اصل حق حاکمیت ملی را با خود به همراه آورد که نویدبخش رهایی از حاکمیت امپراتوری‌ها بود. اما در عمل اغلب از این اصل برای نجات امپراتوری‌های قدیمی یا ساختن امپراتوری‌های جدید استفاده کردند. در سال ۱۹۱۷ با فروپاشی امپراتوری روسیه به دلیل انقلاب، جمهوری ملی اوکراین تأسیس شد. در سال ۱۹۱۸ اتریش و آلمان به ازای وعده‌ی دریافت محصولات غذایی، این کشور را به رسمیت شناختند. وودرو ویلسون مروج اصل حاکمیت ملی بود، اما اتحادیه‌ی پیروز او اوکراین را نادیده گرفت و در عوض ادعاهای لهستان را پذیرفت. ولادیمیر لنین نیز بر همین اصل تاکید داشت، گر چه تنها این مسئله را در نظر داشت که استفاده از خواسته‌های ملی می‌تواند انقلاب طبقاتی را به پیش برد. چیزی نگذشت که اوکراین در کانون جنگ داخلی روسیه قرار گرفت، جنگی که در آن ارتش سرخ به رهبری بلشویک‌ها و ارتش سفیدِ مدافع امپراتوری ساقط شده، هر دو حق اوکراینی‌ها را برای حاکمیت ملی انکار می‌کردند. در این جنگ هراس‌انگیز که چهار سال طول کشید، میلیون‌ها انسان، از جمله‌ ده‌ها هزار یهودی، کشته شدند. 

وزیر امور خارجه‌ی روسیه، سرگئی لاوروف، استدلال کرده است که روسیه مجبور بود به اوکراین حمله کند چون ممکن بود اوکراین جنگ را آغاز کند.

اگر چه ارتش سرخ در نهایت پیروز شد، رهبران بلشویک‌ها می‌دانستند که مسئله‌ی اوکراین را نمی‌توان کنار گذاشت. پوتین ادعا می‌کند که بلشویک‌ها اوکراین را به وجود آوردند، اما واقعیت دقیقا عکس این است. بلشویک‌ها جمهوری ملی اوکراین را نابود کردند. آنها که می‌دانستند هویت اوکراینی واقعی و فراگیر است، کشور جدید خود را طوری طراحی کردند که کلیت آن را در بگیرد. اینکه اتحاد جماهیر شوروی در شکل نهایی خود به صورت فدراسیونی از واحد‌هایی درآمد که نام‌های ملی داشتند، عمدتاً نتیجه‌ی حضور اوکراین در آن بود. 

شکست اوکراینی‌ها در به دست آوردن حق حاکمیت ملی به هیچ وجه منحصر به فرد نبود. تقریبا تمام کشورهایی که بعد از جنگ جهانی اول تأسیس شدند، در طول دو دهه‌ی بعد به دست آلمان نازی، اتحاد جماهیر شوروی یا هر دوی آنها نابود شدند. در تصورات سیاسی هر دوی این رژیم‌ها، اوکراین سرزمینی بود که تصاحب آن به آنها اجازه‌ی برتری در نظم جهانیِ بعد از جنگ را می‌داد و آنها را قادر می‌کرد که جهان را به شکلی که می‌خواهند در آورند. همچون قرن شانزدهم، گویا تمام نیروهای تاریخ جهان بر کشوری واحد تمرکز یافته بودند. 

استالین خواهان شکلی از استعمارگری داخلی بود که در آن دهقانان مورد بهره‌برداری قرار می‌گرفتند تا اتحاد جماهیر شوروی بتواند به پای سرمایه‌داری برسد و سپس آن را شکست دهد. سیاست کشاورزی جمعی او که بر اساس آن زمین از کشاورزان گرفته می‌شد، به طور خاص خوشایند مردم اوکراین نبود زیرا انقلاب آنها را از شر زمین‌داران (که هنوز اغلب لهستانی بودند)‌ خلاص کرده بود. با این حال خاک حاصلخیز اوکراین نقشی محوری در نقشه‌های استالین داشت و او اقدام به تصاحب آن کرد. در سال‌های ۱۹۳۲ و ۱۹۳۳ او مجموعه‌ای از سیاست‌گذاری‌ها را به اجرا گذاشت که به مرگ تقریبا چهار میلیون نفر از گرسنگی یا بیماری‌های مرتبط با آن منجر شد. پروپاگاندای شوروی اوکراینی‌ها را در این ماجرا مقصر قلمداد می‌کرد و ادعا داشت که آنها برای بی‌اعتبار کردن حکومت شوروی در حال کشتن مردم خود هستند، تاکتیکی که امروز پوتین نیز آن را تکرار می‌کند. اروپایی‌هایی که سعی داشتند برای نجات مردم از قحطی غذا تامین کنند، به بهانه‌ی اینکه نازی‌ هستند، کمکشان رد شد.

نازی‌های واقعی قحطی استالین را نشانه‌ای از آن می‌دانستند که از کشاورزی اوکراین می‌توان برای یک برنامه‌ی امپریالیستی دیگر نیز بهره برد: برنامه‌ی خودشان. هیتلر می‌خواست قدرت شوروی را سرنگون و شهرهای شوروی را از جمعیت خالی کند و تمام بخش غربی کشور را تحت استعمار در آورد. چشم‌انداز او برای اوکراینی‌ها شدیداً استعمارگرانه بود: او تصور می‌کرد که می‌تواند میلیون‌ها نفر از آنها را گرسنگی دهد و اخراج کند و کسانی که باقی می‌ماندند را به کار اجباری وادارد. میل هیتلر به تصاحب خاک اوکراین بود که میلیون‌ها یهودی را در چنگ آلمان گرفتار کرد. به این معنا، منطق استعماری درباره‌ی اوکراین پیش‌شرطی ضروری برای وقوع هولوکاست بود. 

بین سال‌های ۱۹۳۳ تا ۱۹۴۵، استعمارگری شوروی و نازی‌ها اوکراین را به خطرناک‌ترین مکان در جهان تبدیل کرد. تعداد شهروندانی که در اوکراین در اثر اقدامات شرورانه به قتل می‌رسیدند از هر جای دیگر در جهان بیشتر بود. در این محاسبه سربازان کشتهشده به حساب نیامدهاند: تعداد اوکراینی‌هایی که در جنگ با آلمانی‌ها در جنگ جهانی دوم کشته شدند، بیش از مجموع سربازان فرانسوی‌ها، آمریکایی‌ها و بریتانیایی‌ها بود. 

اصلی‌ترین مبارزه در طول جنگ جهانی دوم، جنگ آلمان و شوروی‌ بر سر اوکراین بود که بین سال‌های ۱۹۴۱ تا ۱۹۴۵ اتفاق افتاد. اما وقتی در سال ۱۹۳۹ جنگ شروع شد، اتحاد جماهیر شوروی و آلمان در عمل با هم متحد بودند و با هم به لهستان حمله کردند. در آن زمان آنچه اکنون اوکراین غربی نامیده می‌شود، جنوب غربی لهستان محسوب می‌شد. گروه کوچکی از ملی‌گرایان اوکراینی در آنجا به آلمانی‌ها پیوستند زیرا تصور میکردند که آنها به دنبال نابودی اتحاد جماهیر شورویاند. وقتی مشخص شد که آلمان‌ها شکست خواهند خورد، این ملی‌گرایان ارتش آلمان را ترک کردند و در سال‌های ۱۹۴۳ و ۱۹۴۴به قتل عام قومیتی لهستانی‌ها دست زدند و سپس در مقابل شوروی مقاومت کردند. در متون پوتین، آنها دیو‌هایی تصویر می‌شوند که به طور کلی عامل جداافتادگی اوکراینی‌ها شده‌اند. این در حالی است که ظهور آنها محصول همکاری وسیع استالین با هیتلر بود. نیروهای شوروی آنها را در سرکوبی خونین در هم شکستند و امروزه راست‌گرایان افراطی در اوکراین تنها یک تا دو درصد طرفدار دارند. در همین زمان، لهستانی‌هایی که نیاکانشان قربانیان اصلی ملی‌گرایی اوکراینی بودند، نزدیک به سه میلیون پناهنده‌ی اوکراینی را پذیرفته‌اند و با این کار یادآوری می‌کنند که تنها راه مواجهه با تاریخ روایت داستان قربانی بودن همیشگی نیست.

بعد از جنگ، اوکراین غربی به اوکراین شوروی ضمیمه شد. نسبت به این جمهوری سوءظن وجود داشت دقیقاً به این خاطر که پیشتر تحت اشغال آلمان بود. محدودیت‌های جدیدی بر فرهنگ اوکراینی اعمال شد و برای توجیه آن به شکلی ساختگی خود اوکراین را گناهکار قلمداد میکردند. این منطق مبتنی بر دور (ما شما را مجازات می‌کنیم پس حتما گناهکار هستید) امروز نیز به پروپاگاندای کرملین شکل می‌دهد. وزیر امور خارجه‌ی روسیه، سرگئی لاوروف، استدلال کرده است که روسیه مجبور بود به اوکراین حمله کند چون ممکن بود اوکراین جنگ را آغاز کند. پوتین نیز که عیناً همین سخن را گفته، به وضوح از لفاظی‌های استالین استفاده می‌کند. بنا بر این سخنان، باید بپذیریم که پیروزی شوروی در جنگ جهانی دوم روسیه را برای ابد پاک و اوکراینی‌ها را برای همیشه گناهکار کرده است. در مراسم تشییع سربازان روسیه، به والدین عزادار گفته می‌شود که فرزندانشان در حال جنگ با نازی‌ها بوده‌اند. 

تاریخ استعمار اوکراین، مانند تاریخ هر موضوع پرمناقشه و تفرقهبرانگیزی دیگری‌، می‌تواند به ما کمک کند تا از شر افسانه‌ها خلاص شویم. دوران گذشته‌، چندین شیوه‌ی گفتار استعمارگرانه را در اختیار پوتین گذاشته، و او آنها را ترکیب و تشدید می‌کند. این گفتار ما را نیز به زبانی تبعیض‌آمیز مبتلا می‌کند: هر گاه از کلمه‌ی The Ukraine (به سیاق دوران شوروی) استفاده می‌کنیم، هر گاه نام پایتخت این کشور را به شیوه‌ی روس‌ها تلفظ می‌کنیم یا طوری رفتار می‌کنیم که گویا آمریکایی‌ها می‌توانند به اوکراینی‌ها بگویند که چه زمان و چگونه صلح کنند، در واقع با استفاده از شیوه‌ی گفتار امپریالیستی به این گفتار استمرار می‌بخشیم. 

گفتار ملی‌گرایانه‌ی اوکراین از زبان امپریالیستی پوتین انسجام کمتری دارد و به همین دلیل واقعی‌تر و انسانی‌تر است. وقتی شوروی در سال ۱۹۹۱ فروپاشید، اوکراین استقلال یافت. از آن زمان، سیاست این کشور دچار فساد و نابرابری بوده اما روح دموکراتیک هم در کنار آگاهی ملی در آن در حال رشد بوده است. در سال ۲۰۰۴، جنبشی عمومی کوشش برای تقلب در یک انتخابات را ناکام گذاشت. در سال ۲۰۱۴، میلیون‌ها اوکراینی علیه رییس‌جمهوری که از اتحادیه‌ی اروپا پا پس کشیده بود، اعتراض کردند. بسیاری از معترضان کشته شدند، رییس‌جمهور فرار کرد و روسیه برای نخستین بار به اوکراین حمله کرد. اوکراینی‌ها بارها و بارها رییس‌جمهور‌هایی را انتخاب کرده‌اند که خواهان مصالحه با روسیه بوده‌اند و بارها و بارها در این کار ناموفق مانده‌اند. زلنسکی نمونه‌ای ویژه است: او با تبلیغات درباره‌ی صلح با روسیه به قدرت رسید، و با حمله‌ی روسیه مواجه شد. 

اوکراین کشوری پسااستعماری است که خود را نه بر اساس مخالفت با استثمار بلکه با پذیرش و گاه حتی تحسین پیچیدگیهای ناشی از رهایی از آن تعریف می‌کند. مردم آن دو زبانه هستند و سربازانش هم به زبان خود و هم به زبان متجاوزان به کشورشان سخن می‌گویند. جنگ به شیوه‌ای غیرمتمرکز انجام می‌شود و به اتحاد اجتماع‌های محلی متکی است. این اجتماع‌ها متنوع هستند اما همگی از تصوری از اوکراین دفاع می‌کنند که آن را ملتی از نظر سیاسی مستقل تعریف می‌کند. الگوی ملت به عنوان یک امپراتوری کوچک دیگر کهنه شده است، الگویی که بر اساس آن نابرابری‌های امپراتوری‌ها در مقیاسی کوچک‌تر دوباره حاکم می‌شود و هدفش ایجاد نوعی یکدستی است که با هویت اشتباه گرفته می‌شود. 

تضاد میان یک امپراتوری قدیمی و شکل جدیدی از ملت، در خود زلنسکی انعکاس دارد، کسی که حضورش به خودی خود ایدئولوژی کرملین را بی‌معنا می‌کند. او که در سال ۱۹۷۸ به دنیا آمده، فرزند اتحاد جماهیر شوروی است و با خانواده‌ی خود به زبان روسی سخن می‌گوید. او یهودی است و به ما یادآوری می‌کند که دموکراسی می‌تواند چندفرهنگی باشد. او نمی‌خواهد به امپریالیسم روسیه پاسخی کوبنده دهد و ادعای شکل سیاسی حکیمانه‌تری ندارد، بلکه می‌خواهد در کنار روسیه، هستی خود را حفظ کند. لازم نیست از پوتین تقلید کند، تنها حضور او کافی است. او هر روز، با حرف‌ها و کارهای خود بر وجود ملت خود گواهی می‌دهد. 

اوکراینی‌ها وجود ملت خود را با کارهای ساده‌ی ناشی از اتحاد خود به اثبات می‌رسانند. علت مقاومت آنها در برابر روسیه فقدان امری یا وجود برخی تفاوتها نیست زیرا آنها نه روس هستند و نه مخالف روسها. آنها به خاطر امری اساسیتر دست به مقاومت میزنند: خطر انقراض ملی که استعمارگری روسیه آن را نمایندگی می‌کند، جنگی ویرانگر که آشکارا برای حل «مسئله‌ی اوکراین»‌ طراحی شده است. اوکراینی‌ها می‌دانند که مسئله مواجهه با یک مشکل نیست بلکه آنچه در میان است زندگی‌ای است که باید آن را زیست و در صورت نیاز، به خطر انداخت. آنها مقاومت می‌کنند زیرا از وجود خود آگاهند. وقتی پروپاگاندای روسیه ادعا کرد که زلنسکی از کی‌یف گریخته است، او در یکی از اولین ویدیوهایی که بعد از شروع حمله‌ی روسیه منتشر کرد دوربین را به سوی خود برگرداند و گفت: «رییس جمهور همینجاست.» همین. اوکراین اینجاست.

 

برگردان: پویا موحد


تیموتی اسنایدر استاد تاریخ در دانشگاه ییل در آمریکا است. آن‌چه خواندید برگردان این نوشته‌ با عنوان اصلیِ زیر است:

Timothy Snyder, ‘The War in Ukraine Is a Colonial War’, The New Yorker, 28 April 2022.

تنهایی پُرهیاهو؛ ماریام شاهینیان، زنی که عکاسی زندگی‌اش بود

نهال تابش

اگر بخواهیم از عکاسانی که هنرشان دیر و چهبسا پس از مرگشان کشف شد نام ببریم، اولین اسم شاید ویوین مایر باشد. اما غیر از مایر بودند عکاسانی همچون جولیا مارگارت کامرون،‌ مایک دیسفارمر و ماشا ایواشنتسوا که هنرشان سال‌ها پس از مرگشان کشف شد. ماریام شاهینیان هم از این منظر استثنا نیست.

یتوارت توماسیان، یکی از بنیانگذاران نشر «ارس»، انتشاراتی که کتاب‌هایی به زبان ارمنی و ترکی چاپ می‌کند، چنین می‌گوید:

در اواخر دهه‌ی ۱۹۹۰ مغازه‌ای را که آتلیهی ماریام شاهینیان بود، فرد دیگری اجاره کرد. این نگاتیوها از آن مغازه درآمدند و صاحب جدید مغازه می‌خواست آنها را به خیابان بریزد. ما یک بزرگتری داشتیم به اسم سرکیس چرکسیان که آن زمان بازنشسته بود و هفتهای چند روز به محل کار ما سر می‌زد. چرکسیان اولین کسی بود که درباره‌ی این آرشیو به من خبر داد. گفت: دور میاندازند ها، مگر چه می‌شود؟ بیا و تو تحویل بگیر. اولش جدی نگرفتم. فردایش برگشت و گفت ببین، امروز می‌ریزندشان توی خیابان، لطفاً برو بگیرشان. بعد از آن، من دو نفر از کارمندهایم را با چند تا جعبه فرستادم و اینجوری شد که نگاتیوها را گرفتم. آرشیو ماریام شاهینیان را آوردم خانه و یک گوشه گذاشتم.

بنا به گفته‌ی توماسیان، این آرشیو بالغ بر ۱۰۰هزار نگاتیو است که حتی نزدیکان شاهینیان نیز از آن بی‌خبر بودند.

 

زندگی‌نامه

ماریام شاهینیان (۱۹۱۱-۱۹۹۶) نخستین عکاس زن حرفه‌ای ترکیه بود. او در شهر سیواس در خانواده‌ای ثروتمند به دنیا آمد. عمارتی که او بههمراه خانواده‌اش در آن زیست و به نام غرفهی شیشهای شناخته میشد، هنوز پابرجاست و اکنون مقر ادارهی پست مرکزی سیواس است. پدربزرگش، آگوپ شاهینیان پاشا، نمایندهی سیواس در پارلمان عثمانی بود. خانوادهی شاهینیان به تجارت غلات و احشام اشتغال داشتند و مالک چند پارچه آبادی و روستا، کارخانهی آرد و مزرعه‌ای بزرگ بودند. ماریام شش خواهر و برادر داشت که همگی در سیواس به دنیا آمدند. در زمان نسل‌کشی ارامنه در سال‌های ۱۹۱۵ تا ۱۹۲۳ سیواس یکی از مناطقی بود که تعداد زیادی از ارامنه در آن قربانی این نسل‌کشی شدند. خانوادهی شاهینیان از معدود بازماندگانی بودند که جان به در برده و به استانبول نقلمکان کردند. در سال ۱۹۱۵ و در آغاز نسل‌کشی، ماریام چهارساله بود. اما از او هیچ اشاره یا یادداشتی درمورد کشتار به جا نمانده است. در استانبول، عکاسی، تفریح پدرش، به تنها راه کسب درآمدشان تبدیل شد.

ماریام شاهینیان تحصیلات ابتدایی خود را در مدرسه‌ی خصوصی ارمنی آسایان گذراند. سپس به دبیرستان دخترانهی سنت پولچری رفت اما بهدلیل مشکلات مالی فارغالتحصیل نشد. در سال ۱۹۳۶ و پس از مرگ ناگهانی مادرش، شرایط مالی خانواده رو به وخامت گذاشت. در آن زمان منبع مالی ناچیز باقیمانده به تحصیل پسران اختصاص داده شد و دختران برای اداره‌ی امور منزل و کمک به پدر در عکاسخانه، تحصیل را ناتمام گذاشتند. در آن زمان تحصیل مردان امری بدیهی محسوب می‌شد و زنان نهتنها باید خود را با شرایط دشوار وفق می‌دادند بلکه باید یاری هم می‌رساندند.

ماریام از ۲۴سالگی شروع به عکاسی کرد و تمام فنون عکاسی استودیویی را از پدرش آموخت. برای تأمین رفاه خانواده از سال ۱۹۳۷ استودیو را اداره کرد و تا سال ۱۹۸۵ که دیگر بهدلیل سالخوردگی قادر به فعالیت نبود، کار کرد. دوربین عکاسی‌اش در طول پنجاه سال فعالیت حرفه‌ای‌ همان دوربین فرمت بزرگی بود که در زمان جنگ جهانی اول تولید شد و فیلم‌هایش سیاهوسفید بود. از زندگی شخصی‌اش اطلاعات بسیار کمی باقی مانده است. دوست نداشت که از او عکس بگیرند و از او تنها سه قطعه عکس گذرنامه‌ای و یک عکس خانوادگی باقی مانده است. نقاشی می‌کرد و اندک جزئیات زندگی خصوصی‌اش را تنها می‌توان در آرشیو برادر کوچکترش، ورویر شاهینیان، یافت.

ماریام تنها و مستقل بود. همیشه موهایش کوتاه بود. هرگز ازدواج نکرد و بچهدار نشد و با برادر کوچکترش، ورویر، رابطه‌ای صمیمانه داشت. در طول فعالیت حرفه‌ای‌اش نه درباره‌ی زندگی خصوصی خودش و نه حتی برای کنجکاوی درباره‌ی مشتریانش باب مکالمهی چندانی باز نکرد. در طول دوران کاری‌اش روتین روزانه‌ی منظمی داشت. مسیر روزانه‌اش از خیابان هانیم‌فند در محله‌ی کورتورلوش، محله‌ی ارامنهی استانبول، تا استودیوی عکاسی‌اش را پیاده طی می‌کرد و ناهارش سیبی قرمز بود. از نخستین روز کارش تا پایان فعالیت حرفه‌ای‌اش همواره پیشبند و دستکش میپوشید و هرگز چیدمان اشیا و جزئیات استودیواش را تغییر نداد. او از فیلم‌های سیاهوسفید و دوربین قدیمی پدرش استفاده می‌کرد که متعلق به خانواده‌ای بود که پس از جنگ جهانی اول از بالکان مهاجرت کرده بودند. به‌رغم تمام تحولات تکنولوژیکی که عکاسی پشتسر گذاشت، ماریان کوچک‌ترین تغییری در اصول فنی و زیبایی‌شناختی کار خود نداد.

مشتریان اصلی‌اش اغلب زنان طبقهی متوسط ​​و فرودست هم‌محله‌ای‌اش بودند؛ زنانی که اغلب بهدلیل فضای آن دوران عکاس زن را ترجیح می‌دادند. اما مردان، اقلیت‌های جنسی، راهبان مسیحی، سربازان و دسته‌ی بزرگی از جامعه‌ی متنوع آن دوران نیز مشتری ماریام بودند.

دوستانش کشیش‌ها و راهبان ایتالیایی بودند. ماریام به زبان‌های ارمنی، ترکی، ایتالیایی و فرانسوی تسلط کامل داشت. و در زمان حیات از تمام این زبان‌ها برای برقراری ارتباط با مشتریان استفاده می‌کرد. استودیوی عکاسی‌اش، فوتو گالاتاسرای، در میدان گالاتاسرای واقع بود؛ میدانی با مساحتی اندک که اقلیت‌های قومی، دینی و فرهنگی مختلفی را در خود جای داده است.

میدان گالاتاسرای یکی از نشانه‌های مدرنیزاسیون عثمانی است. دبیرستان گالاتاسرای در سال ۱۴۸۱ و به فرمان بایزید دوم در این میدان بنا نهاده شد. زبان تدریس در این دبیرستان فرانسه بود. حمام تاریخی گالاتاسرای نیز در همین تاریخ بنا شد. اداره‌ی پست گالاتاسرای که در سال ۱۸۷۵ ساخته شد، مکانی بود که اهالی استانبول تا حدود دهبیست سال پیش می‌توانستند تراکنش‌های پستی و تلفنی خود را در آن انجام دهند. از سویی دیگر این محل جزو نخستین مکان‌هایی است که اکثر مغازه‌ها را اقلیت‌های دینی و قومی اداره می‌کردند. چیچک پاساژی که روبه‌روی دبیرستان گالاتاسرای قرار دارد، اشاره‌ای به گذشته‌ی روس‌های بی‌اوئلو نیز هست؛ روس‌های سفیدی که پس از انقلاب اکتبر به استانبول مهاجرت کردند.

در نیمقرن فعالیت کاری‌اش در استودیو، ماریام شاهد رویدادهای سیاسی مختلفی، از وضع مالیات بر ثروت در سال ۱۹۴۲ تا جنگ قبرس در سال ۱۹۷۴ و تحولات جمعیتی و اجتماعی و فرهنگی استانبول بود. برخی معتقدند که چون استودیوی عکاسی‌اش متعلق به یک زن بود، مغازهداران محل چندان او را جدی نمی‌گرفتند و همین موضوع سبب شد که فوتو گالاتاسرای در جریان قتلعام ۶ و ۷ سپتامبر ۱۹۵۵ در استانبول از حمله‌ی اوباش تحت حمایت حاکمیت به اقلیت‌های قومی و مذهبی جان در امان بماند زیرا کارش بهعنوان یک عکاس زن، بی‌ارزش شمرده می‌شد.

در سال ۱۹۸۶، زمانی که ماریام ۷۵ساله بود، بهدلیل کهولت سن، تصمیم گرفت که فوتو گالاتاسرای را به شخص دیگری واگذار کند. پس از تحویل محل کار، چند ماه به صاحبان جدید کمک کرد و پس از آن دیگر به آتلیه بازنگشت. دو سال بعد، صاحبان جدید آتلیهی عکاسی همکاری خود را متوقف کردند و تصمیم گرفتند که کار دیگری انجام دهند. در همان زمان بود که مالک بعدی مغازه تصمیم به دورریختن آرشیو نگاتیوها و عکس‌های ماریام گرفت.

ماریام شاهینیان در سال ۱۹۹۶ در منزلش در منطقهی شیشلی استانبول درگذشت و در قبرستان ارامنهی شیشلی به خاک سپرده شد.

 

عکس‌ها

توماسیان می‌گوید: «وقتی تایفون را ملاقات کردم، روی پروژه‌ی عکاس دیگری به اسم اوسپ میناس اوئلو کار میکرد. بعد از اینکه کتاب استودیو اوسپ برای چاپ حاضر شد، آرشیو شاهینیان را به او دادم.»

تایفون سرتاش، هنرمند، نویسنده و پژوهشگر علوم اجتماعی، درباره‌ی پروژهی کاری آرشیو ماریام شاهینیان می‌گوید:

در آن زمان در استودیو اوسپ کار می‌کردم و مدام از آرشیو آگوس استفاده می‌کردم. در یکی از این دیدارها با عمو تومو آشنا شدم. او درباره‌ی آرشیو ماریام شاهینیان با من حرف زد. بهدلیل تمرکزم بر پروژه‌ی دیگری، نپذیرفتم و گفتم فعلاً نه. درواقع، در ابتدا علاقهای به آرشیو ماریام شاهینیان نداشتم. اما با گذشت زمان، مجذوب زنی شدم که در استودیو عکاسی می‌کرد.

سرتاش پس از بهپایانرساندن پروژه‌ی ماریام، حدود ۱۰هزار قطعه عکس از او را در نمایشگاهی با عنوان «فلاش‌بک» به نمایش گذاشت و مجموعه‌ای مشتمل بر هزار عکسِ ماریام شاهینیان را در کتاب سبک و سیاق ماریام شاهینیان منتشر کرد.

 

بررسی عکس‌ها

برداشت ما از عکاسی، واقعیت عینی پیرامونمان، فناوری دیجیتال و شبکههای اجتماعی، ایدههایی روشن دربارهی جهان و زندگی را در اختیار ما قرار می‌دهد. عکس‌های ماریام و تصاویر افراد ثبتشده در عکس‌هایش سندی منحصربهفرد در زمینهی مفاهیمی همچون فمینیسم، ارتقای حقوق زنان، بازنگری در نقش زنان، همجنسگرایی، قضاوت درمورد افراد بر اساس جنسیتشان، تفکر درباره‌ی حقوق بشر، تفاوتها و بازنگری‌هاست. این تصاویر چنان قدرتمندند که به ما امکان میدهند درمورد آنچه در گذشته اتفاق افتاده، صحبت کنیم. آنچه اتفاق افتاده است، چیزی است که ما در زمان حال یافتهایم و اکنون به مدد آن تصاویر، در حال بازسازی گذشته‌ایم. ما بهخوبی با استانبولِ «آرا گولر» و درک بصری او از شهر آشنا هستیم. دیدن تصاویر گولر در کنار تصاویر استودیویی هنرمندانه‌ی ماریام تاریخچه‌ی یک شهر و ساکنانش را بهروشنی روایت می‌کند. اما شاید جذابیت تصاویر ماریام در بازنمایی مردم در واقعیت برهنه‌شان باشد که افراد را از جنبهای کاملاً متفاوت نشان میدهد؛ افراد نه در پس‌زمینهی صحنه‌ای شهری و کاری که انجام می‌دهند، بلکه در فضایی بسته. این فضا به فرد این آزادی و امکان را می‌دهد تا در خفا و با خیال راحت خود را آشکار و هویتش را مستند کند. نمونه‌ی بارز این تصاویر، عکس‌های ماریام از اقلیت‌های جنسی است؛ افرادی که انتخاب کرده بودند تا جلوی دوربین بایستند و به آن نگاه کنند. فرد بهخوبی می‌داند که نگاه ماریام نه قضاوت‌گرایانه بلکه هنرمندانه و حرفه‌ای است.

دختربچه‌ها از سوژه‌های موردعلاقه‌ی ماریام‌اند؛ دختربچه‌هایی با موهایی بلند و رها و دامن‌هایی که طنازانه از دو سو به بالا گرفته‌اند و ماریام استادانه زیبایی معصومانه‌شان را به تصویر کشیده است. مجموعه‌ی هنرمندانه‌ی عکس‌های ماریام چیزی شبیه به انجماد همزمان تصویر و احساس است. زنان در آینه، زنانی با کت‌هایی با یقه‌ی خز، دستکش‌های ابریشمی و کلاههایی با لبههای پهن و توری، زنانی با روسری و لباسهایی گلدار، مردانی که بهترین کت‌هایشان را پوشیده‌اند و موهای ژل‌زده‌شان را فرق از وسط باز کرده‌اند، همگی از سوژه‌های ماریام هستند. ماریام هر شخصی را در زیباترین شکلی که دوست دارد به جهانیان نشان بدهد، ثبت می‌کند.

از سویی دیگر، مشخص‌ترین ویژگی عکس‌های ماریام تنوع فرهنگی، قومی و اجتماعی سوژه‌هایش در مدت نیمقرن است. تنوع جهان‌وطنی استانبول در هزاران تصویرِ باقی‌مانده از ماریام بهوضوح مشخص است. در دوره‌ی تاریخی بعد از جنگ جهانی اول و پیش از فروپاشی شوروی عکس‌های ماریام همچون آینه‌ای جزئیات پوشش، آرایش و رفتار ساکنان استانبول آن دوران را در معرض دید ما قرار می‌دهد. پوشش موضوعی عکاسی ماریام هم بسیار متنوع است. دوربین او تصاویری از افراد مختلف از همه‌ی اقشار از جمله همجنس‌گرایان، سیاهپوستان، راهبان، نظامیان، هنرمندان، مسیحیان، مسلمانان و زنانی را ثبت کرده که تنها در حضور زن دیگری می‌توانستند حجاب از سر بردارند. ۷۰درصد از کل آرشیو ماریام را تصاویر زنان و دختران تشکیل می‌دهد.

ماریام پروژه‌ی عکاسی شخصی خود را خلق کرد. بهتعبیری، مردم عادی مدل پروژه‌هایش بودند. هر دسته، ژست مخصوص به خود را دارد که این ژست با حالات چهره و بدن مشخص می‌شود. مشخصه‌ی دیگر عکس‌های ماریام در بسیاری از عکس‌هایش، به‌ویژه عکس‌های زنان، آن است که انگار از هر سوژه در داخل خانه‌هایشان عکس گرفته‌اند. این موضوع از طریق قراردادن اشیایی همچون فرش، پرده، گلدان، صندلی چوبی و سایر اشیایی که مردم اغلب در خانه‌هایشان از آنها استفاده میکنند، به بیننده القا می‌شود؛ احساس صمیمیتی که با طراحی محیط‌های ساده و فضاهای زندگی روزانه در عکس‌ها به بیننده منتقل می‌شود و باز هم بدون نیاز به تغییر این اشیای تزئینی در دوره‌ای پنجاه‌ساله همچنان باقی می‌ماند.

آتلیهی عکاسی ماریام با حدود نیمقرن فعالیت، ۲۰۰هزار عکس در ۱۱۳۹ جعبه نگاتیو با تصاویر بیش از ۱میلیون نفر را بر جا گذاشت. آرشیو او به ما اطلاعات، بینش و فرصت میدهد تا استانبول دیگری را ببینیم. ماریام شاهینیان تمام زندگی‌اش را وقف هنر کرد و تصویری بی‌بدیل از زندگی روزانه‌ی مردم در استانبول را به ثبت رساند. در آلبوم‌های بسیاری از ساکنان آن روز محله‌ی بی‌اوئلویِ استانبول دست‌کم یک عکس وجود دارد که او عکاسش بوده است.

 

EnglishGermanPersian