دست‌کم سە زندانی محکوم بە اعدام در زندان مرکزی ارومیە جهت اجرای حکم بە سلول های انفرادی این زندان منتقل شدەاند.

ارومیە/ انتقال سە زندانی محکوم بە اعدام بە سلول انفرادی

بامداد روز چهارشنبە ١٩ شهریور ٩٩ (٩ سپتامبر ٢٠٢٠)، دست‌کم سە زندانی محکوم بە اعدام در زندان مرکزی ارومیە جهت اجرای حکم بە سلول انفرادی منتقل شدە و قرار است کە حکم آنها طی روزهای آتی بە اجرا در آید.
هویت این سە زندانی کە برای هەنگاو احراز شدە است حسین سروری، خضر قویدل و هژیر ایران‌نژاد اهل سردشت می باشد.

 

این سە زندانی حدودا هفت سال پیش و بە اتهام  جرایم مرتبط بە مواد مخدر بازداشت و بە اعدام محکوم شدە اند.

یک شهروند اهل ارومیە کە اواخر سال ٩٧ از سوی نیروهای امنیتی بازداشت شدە بود، از سوی دستگاه قضایی حکومت ایران بە اعدام محکوم شد.

شاکر بهروزی، زندانی سیاسی کُرد بە اعدام محکوم شد

شاکر بهروزی، زندانی سیاسی اهل ارومیە از سوی شعبە دوم دادگاه انقلاب این شهر بە ریاست قاضی شیخلو بە اعدام محکوم شدە است.

بە گفتە یک منبع مطلع، این حکم طی روزهای گذشتە بە اتهام  “بغی” و ”عضویت در حزب کوملە“ صادر و رسما بە وکیل وی ابلاغ شدە است. صدور این حکم بە اتهام عضویت در کوملە در حالی است کە شاکر بهروزی پیشتر عضو حزب دمکرات کُردستان ایران بودە و پس از جدایی از این حزب بە ایران بازگشتە است.

شاکر بهروز  اهل دزج مرگور واخر اسفند ماه سال ٩٨ نیز در پروندەای دیگر از سوی شعبە دوم دادگاه انقلاب ارومیە بە ریاست قاضی “شیخلو” بە تحمل ۵ سال حبس محکوم شدە بود.

بە گفتە یک منبع مطلع، این حکم بە اتهام عضویت در حزب دمکرات کردستان ایران صادر شدە و آقای بهروز در حین دادگاه از داشتن حق وکیل محروم بودە است.
شاکر بهروزی کە مدت ٧ ماه پیشمرگە حزب دمکرات کُردستان ایران بودە است، پس جدایی از این حزب بە ایران بازگشت و روز سەشنبە ٢١ اسفند ٩٧ (١٢ مارس ٢٠١٩) از سوی نیروهای ادارە اطلاعات ارومیە بازداشت شد.

شاکر (فرهاد) بهروزی فروردین ماه سال گذشتە بە مدت چند روز بە زندان مرکزی ارومیە منتقل و سپس بە سلول های انفرادی ادارە اطلاعات منتقل شدە بود و نهایتا روزهای آغازین سال ٩٩ دوبارە بە زندان ارومیە بازگرداندە شد.

یکی از نزدیکان آقای بهروزی در اینبارە بە هەنگاو اعلام کرد کە، شاکر مدت یک سال و ٩ روز در سلول های انفرادی تحت شکنجە بودە تا بە ترور یکی از احضای سپاه پاسداران بەنام “مامل محمدی” اعتراف کند.

مامل محمدی از اعضای سپاه پاسداران روز سەشنبە ٢٢ اسفند ٩٧ (١٣ مارس ٢٠١٨) در منطقە مرگور ارومیە از سوی افراد مسلح ناشناس بە قتل رسید کە بعدها گروه “عقاب های زاگروس”، کە گروهی نظامی وابستە بە حزب دمکرات کُردستان ایران می باشند، مسئولین این عملیات را بر عهدە گرفتند.

با گذشت یک هفتە از قتل یک دختر ١۶ سالە در سرپل‌ذهاب توسط برادرش، هەنگاو مطلع شدە است کە این قتل ناموسی بودە است.

قتل فاطمە هواسی ناموسی بودە است

 روز دوشنبە ١٠ شهریور ٩٩ ( ٣١ آگوست ٢٠٢٠)، یک دختر ١۶ سالە اهل بخش ”قلعە‌شاهین“ شهرستان سرپل‌ذهاب“ با هویت ”فاطمە هواسی“ بە دست برادر ٣٣ سالە خود بە قتل رسیدە است.

بە گفتە یک منبع مطلع، فاطمە هواسی بە دلیل ارتباط انترنتی با یک پسر از سوی برادر ٣٣ سالە خود با اسلحە بە قتل رسیدە و قتل وی ناموسی بودە است.

این منبع در ادامە اعلام کرد کە، فرمانداری سرپل ذهاب بە خانوادە فاطمە گفتە است هر شخص و روزنامەنگاری کە خواست با شما حرف بزند، باید حتما هویت کامل وی را بە فرمانداری گزارش بدهید.

پیشتر هەنگاو بە نقل از منابع حکومتی گزارش دادە بود کە فاطمە بە دلیل اختلافات خانوادگی و توسط برادرش بە وسیلە اسلحە پران بە قتل رسیدە است.

گفتنیست کە برادر این دختر ١۶ سالە از سوی نیروهای انتظامی بازداشت شدە است.

سعید شیرزاد زندانی سیاسی سابق کە بهار امسال پس از اتمام دوران محکومیت خود از زندان آزاد شد بە مناسبت دومین سالگر اعدام سە زندانی سیاسی کُرد یادداشتی منتشر نمودە است.

دلنوشتەای از سعید شیرزاد بە مناسبت دومین سالگرد اعدام سە  زندانی سیاسی کُرد

سعید شیرزد کە اردیبهشت ماه امسال با اتمام دوران محکومیت شش سالە خود از زندان رجایی شهر کرج آزاد شدە است، هم زمان با دومین سالگرد اعدام زانیار مرادی، لقمان مرادی و رامین حسین‌پناهی سە زندانی سیاسی کُرد در این زندان، یادداشتی منتشر نمودە است کە نسخەای از آن در اختیار هەنگاو قرار گرفتە و متن کامل آن در پی می آید.

زانیار و لقمان هم بندی‌های سعید شیرزاد در تاریخ ١٧ شهریور ١٣٩٧ همراه با دیگر زندانی سیاسی کُرد رامین حسین‌پناهی در زندان رجایی شهر کرج اعدام شدند.

 

دو سال شد

دو سال از تلخترین روز زنده‌گی‌ام که تلخی‌اش تا به همیشه همچو آتشی در وجودم خواهد ماند از چهارشنبه ۱۴ تا شنبه ۱۷ شهریور و اینکه در آن سه روز لعنتی بر ما چه گذشت را هرگز نتوان بر کاغذ نوشت چرا که از طرفی ترس و نگرانی و از طرفی دیگر دلخوش به اینکه اتفاقی نخواهد افتاد ولی چیدن پازلها کنار یکیدیگر چیز دیگری را نشان می‌داد که نمی‌خواستیم بپذیریم و تنها کسی که در همان ساعات اولیه پذیرفت اتفاق شومی در پیش است حمزه بود که بواسطه تجربه اعدام برادرانش(محمد علی و جعفر) و شرایط مشابهی که در آن قرار گرفته بود می‌دانست و ما نمی‌خواستیم بپذیریم که قرار است رخت عزای دیگری بر تن کُردستان بپوشانند و نامتان تا ابد با اشک و خون پیوند خورد و همچو فرزاد عزیز و همیشه رفیق شوید.

ساعت یک ربع به دو بود که تو را به جوخه‌ی مرگ فراخواندند و ناخواسته و برای اولین و آخرین بار با نگرانی به تو گفتم به کجا میروی و سر برگرداندی و با لبخند گفتی چیزی نیست میروم به مادر تلفن بزنم چرا که روز قبلش رئیس زندان تو را خواسته بود و گفته بود فردایش به تو تلفن می‌دهد که به مادر زنگ بزنی و آنروز صبح که برای پیگیری به دفتر مدیریت رفتی گفتند ظهر صدایت می‌کنند و ظهر که شد و با آن لبخند زیبا و درد آورت که تا ابد وجودم را به آتشی کشید که حتی گریستن در آغوش دایکه و دیده هم آرامم نمی‌کند رفتی و دیگر برنگشتی و شاید به فاصله ده دقیقه لقمان را خواستند و کاش چشمایم کور می‌شد و پاهایم پودر میشد و سراغش نمیرفتم که رفتم و این درد تا به آخرین نفسم همراهم خواهد بود ‌که چرا باید برای به قتلگاه رفتن بیدارش میکردم ولی صدایش کردم و چند لحظه‌ای نگذشته بود که با هشدار بچه‌ها مبنی بر اینکه زانیار و لقمان هیچوقت در این ده سال با هم به نگهبانی نمی‌رفتند استرس وجودم را فرا گرفت و بدنبال لقمان رفتم ولی او که همیشه با وسواس خاصی پس از خواب نیم ساعتی شست و شوی دست و صورت و برخواستنش از خواب طول می‌کشید اینبار در کمتر از چند دقیقه رفته بود و وقتی به نگهبانی رفتم گفتند که او رفته است و پس از آن‌که فهمیدیم تلفن‌های بند را نیز قطع کرده‌اند باز ما را از دلخوشی برگشتنان جدا نکرد و فقط حمزه بود که می‌دانست حادثه تلخی در انتظار است و هرجور بود در بی‌خوابی و بی‌تابی پنجشنبه و جمعه‌اش به شنبه‌ای رسید که بخاطر تعطیلی زندان نمی‌شد کاری کرد و شنبه صبح به نگهبانی رفتم که به مدیریت زندان احضار شدم و اینکه منکر می‌شد و می‌گفت نهادهای امنیتی بچه‌ها را از بند برده‌اند و وقتی با این گفته‌اش خوشحال شدم که در اوین اعدام نمی‌کنند آب پاکی را علیرغم انکارش بر دستانم ریخت که گفت اینها هزار سوراخ برای اعدام دارند ولی دروغ می‌گفت چون بر جنازهایتان نوشته بودند اعدامی‌های رجایی شهر و روز قبل از آن در آخرین ملاقات زانیار با دیار که تنها خواسته‌اش این بود که دایکه و دیده تنها نمانند و با حضور معاونت زندان و انکار وی انجام شده بود به او گفته بودی با آنکه آنقدر بی شرف است که منکر اعدام می‌شود ولی طناب دار را می‌بوسد و بر گردن می‌اندازد آن روز صبح که آرش هم علیرغم میلش و با اصرار به بیمارستان رفت کارتکس(برگه هویت زندانی) بچها را جلوی درب زندان دیده بود و اینکه از چند هفته قبل سالن یازده را که زندانیان قتلی و کلاهبردار بودند را به جای دیگری منتقل کرده بودند که در آن چن دروز راه ارتباطی‌ای نماند‌ و آوردن رامین به آنجا و نگهداشتنش در بند دیگر و انفرادی و اینکه روز قبلش زانیار را فراخواندند که بگویند فرادیش تلفن دارد و صبح زود که رفته بود گفته بودند رییس زندان نیست و ظهرش او را صدا کردند همه نشانه‌ایی از این واقعیت تلخ بود که قربانگاه بار دیگر آماده شده بود ‌که اینبار با خون زانیار و لقمان و رامین ارتزاق کند…

و نگاههایی که به زیرنویس تلویزیون دوخته شد و از ترس خودم را در سلول حبس کردم و آمدن پیام و زار زار گریه کردنش که کسی نبود آرامش کند خبر از داغی ابدی بود که آن ۱۷ شهریور لعنتی با خونی نوشته شد که از آن ما بود و پس از رفتنتان چراغ سالن خاموش شد و بارها گفتم و نوشتم که پس از شما بریدم و تار و پودم در آتش نبودنتان سوخت و خاکستر بادگرفته‌ای شدم که از آن سالن و سلول خون گرفته‌ای که جای جایش یاد و خاطره یتان بود بریدم و کم آوردم و در خود فرو ریختم آنچنان که هزار برابر تلخ تر و کشنده تر از مرگ مادری بود که پس از سه روز فهمیدم و‌ شهریور تا همیشه برایم ماه خونی شد که عزیزترین عزیزانم و رفیق رفیقانم همچو شاهرخ در آن به خون غلطیدند و از هرچه بود و هست بریدم.

و در آخرین نگاه و کلام زانیار رها شدم که گفتم:
بو کو اچین کاکه گیان(کجا می‌روی برادرجان)
خندیدی و گفتی:
شتی نیه اچم تلفون بیکم بو دایکه(چیزی نیست و می‌روم به مادر تلفن بزنم)

مگر می‌شود در خود نبرید وقتیکه پس از ترور پدر هم نتوانستند امید را از تو بگیرند وقتیکه شانه هایم در آن چند روز برای اولین و آخرین بار با دایه گیان نجم‌‌الدین همراه گریه هایت بود برای پدری که سال‌ها مرگ از او گریزان بود و به کمینش نشسته بود و نوشتی که حتی از سنگ قبرش هم در هراسند و پس از آن می‌گفتید حال که کاک اقبال را کشته‌اند شما را هم میکشند و اینگونه نیز شد ولی آنقدر قوی بودی که به مادر نوشتی خواهرت را آنگونه بزرگ کند که حتی از قاتلین پدر کینه ای به دل نگیرد و ببخشد ولی من هرگز نمیتوانم کاکه گیان که نه می‌بخشم و نه فراموش میکنم.

سعید شیرزاد

مژگان کاوسی، زندانی سیاسی محبوس در زندان اوین تهران دست بە اعتصاب غذا زادە است.

اعتصاب غذای مژگان کاوسی در زندان اوین

روز سەشنبە ١١ شهریور ٩٩ (١ سپتامبر ٢٠٢٠)، مژگان کاوسی زندانی سیاسی اهل کلاردشت کە در زندان اوین دوران محکومیت خود را سپری می کند، دست بە اعتصاب غذا زدە است.

بە گفتە یک منبع مطلع، این زندانی سیاسی بە نشانە اعتراض بە عدم موافقت با درخواست مرخصی و همچنین تبعیض جنسی برای ارتباط تلفنی با خانوادەها دست بە اعتصاب غذا زدە است. گفتە می شود کە زمان تماس تلفنی زندانیان مرد در زندان اوین با خانوادەهایشان بسیار بیشتر از زمانی است کە در اختیار زنان گذاشتە می شود.

مژگان کاوسی روز دوشنبە ٢٧ آبان ٩٨ (١٨ نوامبر ٢٠١٩)،از سوی نیروها ادارە اطلاعات شهرستان نوشهر در استان مازندران بازداشت و پس از یک ماه با وثیقە ١٠٠ میلیون تومانی آزاد شدە بود.

اسفند ماه گذشتە نشست دادگاه تجدید نظر مژگان کاوسی،نویسندە و محقق کُرد اهل کلاردشت برگزار و حکم وی بە ٧۶ ماه و ١۵ روز حبس افزایش یافتە است. وی آذر ماه بە ۶٩ ماه حبس محکوم شدە بود.

بر طبق حکم صادرە، مژگان کاوسی بە اتهام “عضویت در حزب دمکرات کُردستان ایران” بە تحمل ٣٣ ماه حبس، بە” اتهام تشویش اذهان عمومی برای اجاد اخلال در نظم عمومی” بە تحمل ٣۶ ماه حبس و بە اتهام “تبلیغ علیە نظام” بە تحمل ٧ ماه و ١۵ روز حبس محکوم شدە است. بر طبق قانون تجمیع احکام از این سە حکم اشد مجازات یعنی حکم ٣۶ ماه حبس قابل اجرا می باشد.

مژگان کاوسی روز دوشنبە ٣٠ اردیبهشت ٩٩ (١٩ می ٢٠٢٠)، جهت سپری نمودن دوران محکومیت خود بازداشت و روز دوشنبە ٢ تیر ٩٩ (٢٢ ژوئن ٢٠٢٠)، از زندان مرکزی نوشهر در استان مازندران بە زندان اوین در تهران منتقل شد

EnglishGermanPersian